خبر و نظر ۰۰۰ ادبيات و هنر ۰۰۰  نوشته های منتخب يا رسيده ۰۰۰ ويدئوکليپ ـ  ترانه و موسيقی ۰۰۰ انديشه ـ تاريخ ـ علوم انسانی ـ گفتار ها ۰۰۰ طنز و طنز واره ۰۰۰ با شما ـ پرسش ها و پاسخ ها ۰۰۰ آرشيو ـ معرفی بخش ها ۰۰۰ صفحه ی اول

 
برای آن که فاطمه و زهرا شب ها راحت بخوابند Mohmmad Ali Esfahani   محمد علی اصفهانی 
 
 
 
محمد علی اصفهانی
 

۱۶ خرداد ۱۳۸۷
---------------


چندين سال پيش، يکی خبری در صفحه ی حوادث روزنامه ی کيهان را به من نشان داد و گفت که خوب است آدم در باره ی آن، چيزی بنويسد.
خبر را خواندم و گفتم که من می نويسم. و فتوکپی يی از آن تهيه کردم و رفتم که بنويسم.
و ننوشتم.
نمی دانم چرا.
و بعد، بار ها خودم را ملامت کردم. هم به خاطر ننوشتن. به خاطر گذاشتن و گذشتن. و هم به خاطر آن که اگر به او نگفته بودم که من می نويسم، احتمالاً او خودش چيزی می نوشت.

و همين احساس گناه، باعث شد که آن فتوکپی را در جايی بگذارم که هر وقت به سراغ دستنوشته هايم می روم ببينمش و به ياد بياورم که هنوز کاری را که می بايست کرده باشم نکرده ام. نه برای اولين بار. و نه برای آخرين بار. نه فقط آن کار را. بلکه هزاران کار ديگر را.

بالاخره، کم و بيش چهارده سال پيش، وقتی که در پی نوشته يی نانوشته می گشتم که گم شده بود و پيدا نمی شد و می خواستم پيدا کنمش، برای چندين و چندمين بار به آن خبر برخوردم. يعنی من و خبر به هم برخورديم. يا من به او. يا او به من. و يا هردو باهم به هم.
و همان را دستمايه ی نوشته يی کردم و از آن، روزمرّه يی برای «روزمرّه های پاره» ساختم.

و حالا امشب، بعد از کم و بيش چهارده سال، که باز در پی نانوشته ی گمشده ی ديگری می گشتم، به آنچه در آن سال نوشته بودم برخوردم.

ياد بچه های قالی باف، هميشه غم سنگينی را بر دلم می نشانيد و می نشاند. يک جور غم مخصوص. غمی که نمی دانم با بقيه ی غم ها چه فرقی دارد که بار ها به گريه ام انداخته است.
کودکانه.

برای فرار از اين غم شايد، دوباره به نوشتن پناه بردم.
نوشتن هم، نوشتن های قديم. خودکار و کاغذ سفيد و چمباتمه زدن روی تختخواب؛ يا چهارزانو نشستن روی صندلی پشت ميز.
آن وقت ها هنوز کامپيوتر و وُرد و يونيکد و اين جور قرتی بازی ها يا اصلاً نبود، يا اين همه فراگير نشده بود. خودکار و کاغذ سفيد، بهای ديگری داشت. و صفای ديگری...

نوشته ها را باز نوشتن، و بازنوشته ها را گذاشتن برای باز هم چندی بعدتر بازنوشتن، هميشه کار من بوده است. يا مرض من. يا وسواسی من. يا نمی دانم چه ی من.
سيمين خانم بهبهانی يک وقت، خيلی سال پيش، می گفت که وقتی کار شعری را تمام می کند دلش می خواهد هرچه زودتر آن را از جلو چشم خودش دور کند.
و من فکر می کنم که به خاطر چيزی از نوع همين مرض من يا وسواسی من، يا چه می دانم چه ی من.

و حالا امشب، آنچه را که بالاخره يک شب نوشته بودم، بازنويسی می کنم. يعنی بالا و پايينش می کنم. تکّه تکّه اش می کنم. قلع و قمعش می کنم. جروارش می کنم. و دوباره از نو می سازمش...

ماجرا، در روستای تارخه، از توابع دهستان بام، از شهرستان اسفراين استان خراسان اتفاق افتاده بود.
يعنی اتفاق افتاده است. يعنی اتفاق می افتد. يعنی اتفاق خواهد افتاد.
هر روز. هر شب.
هر شب. هر روز.

صاحب، و استادکار يک کارگاه قالی بافی، يعنی همه ی کارگاه های قالی بافی، کودکان خردسال را به عنوان سرپرستی و محافظت، در اين مورد خاص، و به عنوان «استخدام کارگر»، در همه ی موارد ديگری غير از مواردی از نوع اين مورد خاص، در اختيار خود می گيرند. يعنی می خرند و به کار قالی بافی می گمارند.
دو تن از اين کودکان، دو خواهر ده ساله و هشت ساله اند به نام های فاطمه و زهرا.
فاطمه و زهرا، به دنبال جدايی پدر و مادر، توسط پدرشان در تاريخ ۲۸/۱۱/۱۳۶۳ يا چه می دانم؟ ۱۳۶۳/۱۱/۲۸ برای «سرپرستی و محافظت»، در دفترخانه ی اسناد رسمی شماره ی ۳۹ اسفراين، به فردی به نام اسماعيل بهرام پور، که صاحب کارگاه قالی بافی است، سپرده شده بودند. يعنی فروخته شده بودند.
پدر و مادر فاطمه و زهرا پس از ازدواجی که بيش از شش سال دوام نياورده بود، از هم جدا شده بودند.
مادر، شانس آورده بود و توانسته بود حضانت اين دو را به عهده بگيرد. و بعد، هر چه کرده بود نتوانسته بود زندگی بچه ها را تأمين کند. آن وقت، مجبور شده بود که آن ها را تحويل پدرشان بدهد.
و پدر، مجبور شده بود که آن ها را بفروشد.

مادر، مجدداً ازدواج کرد. هنوز بيشتر از نه ماه از ازدواجش نگذشته بود که به روی خود نفت و بنزين ريخت و خود را سوزانيد. يعنی خود را به آتش کشيد. يعنی در ميان شعله های آتش، گر گرفت و گر گرفت و...
مُرد.

فاطمه و زهرا، ماه ها و ماه ها و ماه ها، در کارگاه قالی بافی کتک می خوردند و کار می کردند. و کار می کردند و کتک می خوردند. بی هيچ حقوقی حتی.

دست و پای راست زهرا، خواهر کوچکتر، خواهر هشت ساله، با ضربات چوب «روح الامين»، پسر کارفرما، شکسته شده بودند.
زهرا را به پزشک نبرده بودند. چون اين دزديدن از وقت کار بود لابد.
و دست و پای شکسته ی زهرا، با درد شبانه روزی، به همان حال کج، جوش خورده بودند.

فاطمه، خواهر بزرگتر، خواهر ده ساله، «در اين باره به خبر نگار ما گفت:
«از روزی که پدرم ما را به آقای اسماعيل سپرد، قالی بافی شروع شد. و چون ما قالی بافی بلد نبوديم، دائماً کتک می خورديم. مخصوصاً زهرا که توانايی کار کردن نداشت.
«پسر کارفرما، يک بار دست زهرا را با چوب شکست. و يک بار نيز پای او را در اثر کتک زدن شکست. دست و پای شکسته ی او همانطور جوش خورده است.
«ما هميشه کتک می خورديم، و دست و پا و بدنمان کبود بود. اگر شب ها هم که می بايست خامه ها (کلاف های قالی) را باز می کرديم، به هنگام کار خوابمان می برد، زن کارفرما دست و پايمان را داغ می کرد تا خوابمان نبرد.
«از صبح زود تا شب، کار می کرديم و غذايمان فقط نان و شيره ی انگوری بود که در ساعت ده صبح می خورديم...»

خبر را دوباره می خوانم. آيا اگر هر چيز ديگری به عنوان شرح و تفصيل بر آن اضافه کنم از فضای خبر، خارج نخواهم شد؟
آيا اين خبر، به همين صورت، بيشتر از همه ی نوشته ها و نانوشته ها گويا نيست؟
نمی دانم.
خودم را به مطالب ديگر روزنامه، تا آنجا که وسعت صفحه ی کوچک فتوکپی اجازه می دهد، مشغول می کنم. به بهانه ی اين که تاريخ روزنامه را بيابم. اما نه به بهانه ی،بلکه به خاطر اين که از خودم فرار کنم.
و فرار، در نقطه ی تلاقی من با من، به بن بست می رسد.

برای پيدا کردن تاريخ روزنامه از روی فتوکپی، به چهار عمل اصلی متوسّل می شوم.
جمع و تفريق و ضرب و تقسيم می کنم. و می رسم به سال هزار و سيصد و شصت و پنج و نيم.
امّا سال هزار و سيصد و شصت و پنج و نيم در تقويم وجود ندارد. چون تقويم، شوخی تر از آن است که آن را جدّی بگيرد.
و از اين گذشته، اصلاً مگر سال ها فرق دارند باهم در اين سال ها؟
نه.
حتماً نه.
بنابر اين:
زهرای هشت ساله، و فاطمه ی ده ساله، در هنگام تحويل داده شدن به صاحب کارگاه قالی بافی، هنوز به دنيا نيامده بودند.
و حالا که زهرا هشت ساله شده است و می تواند شب ها خامه ها را، يعنی کلاف های قالی را يکی يکی باز کند، و می تواند روز ها قالی ببافد، موقع کار کردن است ديگر.
اشکالی هم پيش نمی آيد:
اگر شب ها موقع باز کردن کلاف ها خوابش ببرد، زن کارفرما دست های او را داغ می کند تا سوزش دست ها خواب را از چشمانش بپراند.
و اگر هم روز ها دستان کوچکش لای دار های قالی گم شوند، پسر کارفرما راه را بلد است. دست های او را، و بعد هم پا های او را، با چوب می شکند.
جوش خوردن استخوان ها هم که خرجی برنمی دارد. بالاخره يک وقت خودشان جوش می خورند. کج يا راستش مهم نيست.

و فاطمه؟
و فاطمه که حالا ده ساله شده است، دو سال به خواهر هشت ساله اش ظلم کرده است. و اصلاً معلوم نيست که در اين دو سال کجا بوده است. شايد رفته بوده است بر سر گور مادرش که به روی خودش نفت و بنزين ريخته بود و خودش را سوزانيده بود. يعنی خودش را به آتش کشيده بود. يعنی در ميان شعله های آتش، گر گرفته بود و گر گرفته بود و... مرده بود.
 و در آنجا خودش را برای مادرش لوس کرده بوده است و با گريه و زاری از او کمک می خواسته است.
شايد هم نه. رفته بوده است انگور چينی شايد. برای آماده کردن انگور هايی که شيره شان، در ساعت ده صبح، همراه با نان، غذای تا شب، و يا تا ده صبح ديگر او و خواهرش می شد.

يک بار ديگر چهار عمل اصلی يی را مرور می کنم که مرا به تاريخ نسبی روزنامه رسانيده بود. می ترسم اشتباهی کرده باشم.
آدم بايد مواظب باشد که توی چهار عمل اصلی، اشتباه نکند.
آدم حق دارد اشتباه کند. امّا آدم حق ندارد که خودش را به اشتباه کردن رها کند. و اگر خودش را آدم به اشتباه کردن رها کند، حالا با هر بهانه يی که باشد، جانی است. و ابعاد جنايتش هم به اندازه ی ابعاد چهار عمل اصلی يی است که می کند.
اين که آدم، با وجود همه جور مراقبت، توی چهار عمل اصلی، اشتباهاتی هم بکند بد است. امّا اين که آدم از بيم آن که اشتباه کند، اصلاً عمل نکند بدتر است.
همان طور که وقتی که اشتباهاتی را که کرده است ديد، در اين که بگويد اشتباه کرده است، اين پا و آن پا کند.

برای آن که فاطمه و زهرا، شب ها راحت بخوابند و روز ها راحت بازی کنند و درس بخوانند؛ و برای تعيين تاريخ قطعی و نه نسبی روزنامه يی که در آن نوشته شده باشد: «ديشب، فاطمه و زهرا راحت خوابيدند و کسی دستشان را داغ نکرد»، بايد به چهار عمل اصلی ادامه داد...

شانزهم خرداد ۱۳۸۷

 

خبر و نظر ۰۰۰ ادبيات و هنر ۰۰۰  نوشته های منتخب يا رسيده ۰۰۰ ويدئوکليپ ـ  ترانه و موسيقی ۰۰۰ انديشه ـ تاريخ ـ علوم انسانی ـ گفتار ها ۰۰۰ طنز و طنز واره ۰۰۰ با شما ـ پرسش ها و پاسخ ها ۰۰۰ آرشيو ـ معرفی بخش ها ۰۰۰ صفحه ی اول