بخش های ديگر
 
 
صفحه ی اول
 
fl 
 
ابتذال در نقد
در سالگرد خاموشی زنده ياد جلال آل احمد
   
   
علی فيّاض
 
   
 

آل احمد به همين "جرايم"! و به اين دليل که رژيم سرکوب گر آخوندی، بزرگ راهی را و احيانا مدارسی را به نامش مزين کرده است، به تدريج در چشم مخالفان "سکولار" رژيم به يک حزب اللهی متشرع تبديل شد که نه تنها از نماز شب خويش غفلت نمی ورزيد، بلکه تسبيح به دست، هر روز در مساجد مختلف، پشت سر پيشنمازان مساجد به رکوع و سجود می افتاد! عده ای از اين جماعت حتی پا را از اين هم فراتر گذاشتند و مدعی شدند که اصلا حکومت اسلامی خمينی بر اثر افکار آل احمد و شريعتی شکل گرفته است!

 

به راستی اگر مدعی شويم که ما ايرانی ها واقعا موجودات عجيب و غريبی از آب درآمده ايم، سخنی به گزاف نگفته ايم. به ويژه اينکه اين روزها همه مان ادعای پلوراليسم، نسبی گرايی،دموكراسی،ضديت با فرهنگ آخوندی،و مطلق گرايی و ... می نماييم. و مدعی هستيم که اينک بدينجا رسيده ايم که تنها با "نقد" و بازخوانی آنچه از گذشته به ما رسيده است، می توانيم جهشی اصولی،متمدنانه و توسعه طلبانه به سوی آينده داشته باشيم.
 
در همين راستا بسياری بر اين باور هستند که تنها با "نقد" بی رحمانه انديشمندان و روشنفکران پيش از انقلاب است که می توان از کابوس موجود رهايی يافت. هر چند که چنين ديدگاهی تکامل تدريجی و توسعه فرهنگی را با پرسشی بزرگ مواجه می سازد، با اين حال می توان پذيرفت که تا بدين جای کار، ايراد عمده ای بر آن نمی توان وارد کرد. اما وقتی اين "نقد" بی رحمانه به تخريب و تحريف بی رحمانه می انجامد، جای بسی درنگ است. نفی دگرانديشانی که "ما" دوست نمی داريم، آن هم به هر نيرنگ و هر حيله، در عين حال که کار را بر "ما" آسان می سازد، اما حقيقت را هم که مدعی دست يابی به آنيم، مخدوش و مکتوم می سازد. هنگامی که بی رحمانه، و به قصد تخريب و ويرانگری آنچه "ما" خود اصولی نمی دانيم، شمشير را از رو می بنديم – آن هم به تصور فتح بابی و افشای دروغی که در جلد راست رفته است – و بی هيچ دلهره ای از دفن حقيقت،  مدعی می شويم که آنچه گذشتگان گفته اند – البته گذشتگانی که با ما همفکر و همخوان نيستند – همه بی ربط بوده است و ويرانگر(۱) و لاجرم، حقيقت در سايه سار انديشه "ما"ست که می تواند بيارامد و رخ نشان دهد، و مدعی می شويم که آن روشنفکران – همانانی که "ما" آنها را دوست نمی داريم – با انديشه آزاد، با "روشنفکری"، با دگرانديشی و با آنچه مدرن و متعلق به دنيای مدرن است، بر خلاف "ما" مخالف بوده اند، با اين همه وقتی كه خود به مخالفان فکری و رقبای سياسی – فرهنگی خود می رسيم، همه ی اين ادعاها را به سادگی آب خوردن فراموش می کنيم  و طبق ضرب المثل معروف؛ می گذاريم در كوزه و آبش را می خوريم! چه انتظاری برای رهايی از اين شرايط ناهنجار و پيشا تاريخی موجود داريم؟
 
و اين است که می بينيم دلبستگی ها و دوری گزيدن هايمان، عشق ها و نفرت هايمان، دوستی ها و دشمنی هايمان، نقد و ارزيابی هايمان و ... همه حكايت از ديد حقيرانه، «جهان سومی»، و فرهنگ واپس گرايانه ما دارند! ما در ارزيابی ها و قضاوت هايمان، همواره از احساسات و تعصبات نياكانمان بهره ها می گيريم، بدون اينكه به روی مبارك خويش بياوريم. و در اين ميانه، آنچه که می بايست "ما" را از "آنان" متمايز سازد، هيچ حضوری در رفتارهای فرهنگی ما ندارد. و اين همه بدين دليل است که ما خود را تافته جدابافته، و پازلی گم شده از هستی و جامعه می يابيم که گويی معمار تمدن و حقيقت به سفارش دستی غيبی خارج از ديگر اجزای پازل، به هستی و تاريخ با هزار منت و منيت تقديم نموده است! و اين آغاز بينش ضد علمی يی است که خود را از مجموعه روند و حرکت تاريخی يک جامعه جدا می سازد و در نتيجه نه خود را نيازمند بهره بردن از تجارب ديگران و دست آوردهايشان، و نه بررسی يی درخور، درست و اصولی می داند. اين است که می بينيم که سرنوشت اين جماعت ما را به ياد شعر آن عارف دلسوخته می اندازد که:
" طاعت ار دست نيايد  گنهی بايد کرد           
در دل دوست به هر حيله رهی بايد کرد"!
 
 مدعيان تحقيق و علم و روشنفكری نيز، كه هنگامی كه به مذهبی ها - حتی روشنفكرترين آنها -  می رسند، آنان را به تعصب و عقب ماندگی متهم می كنند، خود در قضاوت ها و تحليل هايشان، گوی سبقت را از تماميت خواهان می ربايند و تبديل به تاريك انديشانی می شوند كه در لجاجت و دشمنی با دگرانديشانی كه مورد تاييد آنها نيستند، چنان پيش می روند كه اگر خورشيد را به آنها نشان بدهی و بگويی كه اينك روز است و ...، آنها با ادعای رؤيت ماه و پروين عملا به شما اثبات خواهند نمود كه خير؛اينچنين نيست!
 
جلال آل احمد، يكی از آن نمونه روشنفكرانی است، كه گرفتار غضب همين جماعت مدعی آزادانديشی شد و بارها مورد لعن و نفرين اين مدعيان اهل تساهل و تسامح  قرار گرفت. حجم مطالب و گفته هايی كه بر عليه آل احمد – در سال های اخير و به ويژه در بين نويسندگان خارج از کشور -  گفته و نوشته شده، آنقدر زياد است، و چنان چهره های "شاخصی"! در ذم او سخن گفته اند، كه نگارنده واقعا خود را نيازمند به ارائه ده ها اسناد و مدارک نمی بيند.
 
چرا آل احمد؟
 
آل احمد البته به زعم اينان جرايم بزرگی مرتكب شده است:
او بر خلاف جو، گرايش و ميل روشنفكری واقعا موجود! شنا كرد و سخن گفت. آل احمد، حزب توده و ماركسيسم حاکم را رها كرد. درست در زمانه يی كه هنگامش نبود! آل احمد به همراهی زنده ياد خليل ملکی،انور خامه ای،فريدون توللی و ...  از چهره های شاخص انشعاب چشمگير ۱۶ آذر ۱۳۲۶ به شمار می رفت. در آن سال ها هنوز مد نشده بود كه بر ماركسيسم برشورند و آن را به نقد بكشند. در آن هنگام و هنگامه، گورباچف هنوز پا به عرصه رهبری نگذاشته بود. آن روزها هنوز، ماركسيسم، مكتبی علمی بود و نه تنها آلترناتيو رهايی  کارگران، بلکه رهايی بخش کل بشريت به حساب می آمد. آن روزها هوشی مينه، چه گوارا، كاسترو، تيتو، و حتی استالين، تنها نمايندگان و سخنگويان رهايی بشر بودند.
 
و حزب توده نيز در آن زمان، حزب طراز نوين همه چيز! بود. بريدن از آن حزب، و به مخالفت با آن برخاستن، يا حتما انگيزه ای استعماری - امپرياليستی داشت و يا در نهايت حكايت از ارتجاعی بودن طرف مخالف می نمود. به همين دليل هم، خليل ملكی و يارانش – که ارتجاعی ناميدنشان وصله ای سخت ناجور بود - مزدوران استعمار انگليس به شمار می رفتند. و ...
 
با توجه به دلايل فوق، آل احمد كه بر خلاف جريان آب شنا كرده بود، سال ها پس از مرگش به محاکمه کشيده شد. اگر در سال های حياتش، به دليل نفوذ کلام و کاريسمای شخصيتی خود، کمتر متهم شد و مورد تاخت و تاز قرار گرفت، اما تا دلتان بخواهد، پس از مرگ و به ويژه پس از حاکميت روحانيت، مورد انواع و اقسام تهمت ها و دشنام ها و دشمنی ها قرار گرفت.
 
يکی از نمونه های روشن اين مدعيان، آقای محمد باقر مؤمنی است که با يک فتوای "روشنفکرانه" آل احمد را سی صد سال از زمان خود عقب مانده می دانست (۲) و شريعتی را به اين دليل که "مذهبی" است و مثل او "ماترياليست" نيست، "سخنگوی جامعه قبل از سرمايه داری نوين جامعه"[؟!] می ناميد و البته وقتی هم که به او يادآور می شدند که شريعتی درباره جوامع مدرن، سرمايه داری و سوسياليسم ديدگاه های جالبی را ارائه نموده است، آقای محقق می فرمود که "شرمنده ام که چيزی از ايشان نخوانده ام"!!!؟ (۳) همو درباره آل احمد چنين اظهار می نمود که: "چون ميدان خالی بود و در نوشته اش هم گاه انتقادهايی می کرد که به دل ساده لوحان تشنه می نشست يخش گرفت"! [درد اهل قلم] تو گويی آن افرادی که پس از سال ها دهان باز کرده و به همان نسل نيز تعلق داشته اند، تازه به دنيا آمده اند و يا اينکه در زمان حيات آل احمد سرشان را کبک وار به زير برف فرو برده بودند، که به  چنين ادعاهای عجيب و غريبی متوسل می شود!
 
حقيقت اين است که سکوت روشنفکران مستقل و آزاد انديش آن زمان، نوعی تاييد ضمنی و همراهی با آن ديدگاه ها بود. چرا که پارادايم موجود که يکی از مباحث عمده آن را استعمار ستيزی و تکيه بر خويش تشکيل می داد، بديهی بود که روابط شرق و غرب و شيوه استعماری – استثماری آن را مورد اعتراض و نکوهش قرار دهد. به علاوه، برجسته ترين روشنفکران مستقل مذهبی و غير مذهبی آن زمان همچون منوچهر هزارخانی،مصطفی رحيمی،مصطفی شعاعيان، شريعتی،احمد شاملو، نعمت آزرم، محمد علی جمال زاده، اخوان ثالث، کاظم سامی،علی اشرف درويشيان، حاج سيد جوادی،محمود طالقانی،ساعدی،پيمان، رضا براهنی،شاهرخ مسکوب، اسماعيل خويی،انور خامه ای و ده ها تن ديگر که در بزرگداشت آل احمد نيز مقالات بسياری نوشتند، عموما وی را مورد ستايش قرار دادند. اينک اگر ديدگاه های برخی از اينان نسبت به آل احمد تغيير يافته باشد، نه به خاطر شخص وی،که به دليل تغيير شرايط جهانی و مناسبات جديد می باشد که فاصله ما تا آل احمد را نه سی ساله، که يک قرنه نموده است.  تأييدات آن زمان اکثريت اين روشنفکران بر نقش مثبت آل احمد - حتی اگر با انتقاد هم همراه بوده باشد – حداقل نشان دهنده اين است که شرايط آن زمان، آن چنان اقتضا می کرده است. 
 
غرب زدگی؛ جرمی ديگر!
 
"جرم" عمده و اصلی آل احمد، كه بسياری از اين مدعيان برنتافتند، نوشتن كتاب های "غرب زدگی" و " در خدمت و خيانت روشنفكران" و مسائل مطرح شده در آن ها می باشد. آن هم مسائلی که اگر منصفانه و به دور از غرض ورزی های رايج آنها را بازخوانی کنيم، متوجه می شويم که هنوز هم بخش هايی از آنها قابل تأمل و روشنگر می باشند. اما متأسفانه، طبق همين سنت شريفه محترمه مکرمه آخوندي! که دگرانديش را مجالی نبايد داد، برخوردی كه با اين دو كتاب می شود، همانگونه كه در آغاز نيز گفته شد، برخوردی است، مطلق گرايانه، سياه و سپيدی،و سرشار از بغض و کينه... و در نهايت تکفير و تحريم!
 
گناه اصلی آل احمد، اين بود که همانند بسياری ديگر از روشنفکران آفريقايی و آسيايی به دنبال راه حلی بومی می گشت. و البته او نيز همانند هر انسان انديشمند ديگری در اين راستا می تواند دچار افراط و تفريط هايی هم شده باشد، که شايد در مقابله او با غرب و غرب زدگی اندکی چنين به نظر آيد. هر چند که هيچ کسی هم تا کنون به طور منصفانه اين بخش از ديدگاه های آل احمد را "نقد" نکرده است. کسانی هم که به اين نکات توجه داشته اند، بيشتر به اين پرداخته اند که آل احمد يک غرب ستيز حرفه ای به معنای واقعی کلمه بوده است، بدون اينکه به جغرافيای سخن وی،رابطه شرق و غرب در آن زمان، نوع کلام وی و تفکيک ميان غرب جغرافيايی و غرب سياسی،غرب اقتصادی و غرب استعماری،توجهی تأمل برانگيز و نقادانه داشته باشند. سيطره غرب استعماری بر کشورهای جهان سوم، واکنش پاک بازترين فرزندان آسيا، آفريقا و آمريکای لاتين را که اتفاقا از چهره های شاخص روشنفکری و انديشمند آن به شمار می رفتند،  بر انگيخت. در اين ميانه، طبيعی است که آل احمد نيز به عنوان مدافع يک جامعه تحت سلطه غرب – به طور مشخص آمريکا و هر چند نه مستقيم مثل الجزاير – به مقابله با تهاجم سياسی،فرهنگی،اقتصادی و ... آن برخيزد. تأثير چشمگير وی در جامعه روشنفکری و فضای فکری آن سال ها – بنا به تأييد و تاکيد بسياری از مخالفان او که البته آن را مخرب ارزيابی می کنند – خود حکايت از آمادگی آن جامعه برای تأثيرپذيری از چنين مواضعی داشت. که دلايل آن را هم به طور مشخص می توان در تحقير اين کشورها و تعيين تکليف از سوی قدرت های امپرياليستی ارزيابی کرد. کودتای سيا – دربار عليه دولت ملی مصدق، نمونه عريان و روشنی از اين دست مداخلات می باشد. اما از آن جايی که در جامعه ما – نه تنها در بين آخوندها، که حتی در بين مدعيان روشنفکری – هر چه هست سياه و سفيد است و دوستی يا دشمنی،و "نفی" در آن جای "نقد" را گرفته است، هيچگاه افراط و تفريط ها مورد  نقد و ارزيابی قرار نمی گيرند. نه آل احمد منصفانه نقد شد و نه از نقش مؤثرش در جنبش روشنفکری و تاثيراتی که بر نويسندگانی چون ساعدی،براهنی،بهرنگی،و حتی احمد شاملو داشت، اشاره ای شد. همه افکار آل احمد و همه شخصيت و هويتش در همان جمله معروف درباره شيخ مشروطه ستيز فضل الله نوری،خلاصه شد که؛ "و من نعش آن بزرگوار را بر سر دار همچون پرچمی می دانم که به علامت استيلای غرب زدگی پس از دويست سال کشمکش بر بام سرای اين مملکت افراشته شد". (۴)
 
اما جالب است بدانيم که همين جماعت كه جلال آل احمد را با آن همه اثرگذاری در عرصه ادبيات، روشنفكری و ... بر نمی تابند، به كسانی چون آخوندزاده كه خود رسما از چاکری فلان سردار روسيه تزاری سخن می گويد و آنان را "ولی نعمت" (۵) های خويش بر می شمرد، به عنوان يک وطن پرست و روشنفکر پيشرو ياد می کنند و عنصر مفلوک، خودپرست و دودوزه بازی چون ميرزا ملکم خان لاتاری را از متفکران برجسته جنبش مشروطه به حساب می آورند!

 
حال آنکه آل احمد با صراحت هر چه تمام نشان می دهد که منظور وی از طرح "غرب زدگی" مخالفت با غرب و يا مقاومت در برابر تکنولوژی و ماشين که از غرب می آيد، نيست؛ چرا که هيچ دروازه ای از جهان را به روی ماشين بسته نمی بيند و تکنولوژی را ابزار دقيق کار و زندگی انسان قرن بيستم می داند. اما گله وی از انتقال بی رويه ماشين و مصنوعات غربی به شرق است. و ديگر اينکه اختيار تمامی اين معاملات و مبادلات نيز هم بر عهده غرب است، که همه چيز را در اين رابطه و معامله تعيين می کند و حتی مانع از فراگيری و آموزش جوامع عقب مانده می شود. در صورتی که "تنها آنکه مصرف کننده ماشين است می تواند و بايد بگويد که بازار مملکتش چقدر جا دارد، يا سرعت انتقال و قدرت هماهنگی مردم آن محل با ماشين تا چه حدود است. ولی گوش غرب به اين حرف ها بدهکار نيست. غرب می گويد من که خود ماشين را می سازم حق دارم که مشاور و مستشار هم برای تو بفرستم تا احتياجات بازارت را برآورد کند؛ چرا که تو خود از علم حساب خبر نداری و پيش بينی "الکترونيک" تنها کار من است که "آی. بی. ام" را می سازم... در حالی که مصرف کننده ماشين هم می خواهد روزی علم حساب بياموزد و از يک دستگاه الکترونيک سر در بياورد". (۶)   
 
مخالفت با ماشين و تکنولوژی!
 
آل احمد همچنين متهم شد که با تکنولوژی و توسعه صنعتی مخالف است. چرا که او آن نوع از روشنفکر را که با فرهنگ بومی،با جامعه روستايی و طبقه کارگر بيگانه بود و اطو نکشيده از خانه بيرون نمی رفت، به چالش کشيد. نقد وی به صنعتی شدن بی رويه جامعه، بدون آموزش و آشنا ساختن دهقان و کارگر با ابزارهای جديد، بدانجا انجاميد که او را مخالف هر نوع تحول و نوآوری قلمداد کردند. آنانی که در چنته خويش، هيچ بهره ای از دانش و خرد ورزی و عمق بينی نداشتند از اين ديدگاه های وی هزاران پيراهن عثمان و درفش کاويانی ساختند تا به زعم خويش او را مرتجع ترين "روشنفکر" معاصر بنمايانند! و اينکه وی نه تنها سی صد سال از زمان حاضر عقب مانده، بلکه هيچ نوع تحول و توسعه ای را بر نمی تابيد: "او با هر چيزی که برخورد می کرد، موضعش موضع ارتجاعی بود: با خط و تغيير خط، با روستا، با علم، با فرهنگ، با تکنولوژی و با هر چيزی ديگر." (۷)
 
و حالا توجه کنيم به نمونه هايی از مخالفت های آل احمد با صنعتی شدن روستا و انتقال تکنولوژی به آن:
 "و تا جاده به ده نرسد ، وبرق خانه های روستا را روشن نکند و هر ۳۰-۴۰ روستا يک مرکز تعميرات ماشين های کشاورزی نداشته باشد، کشاورزی ماشينی نخواهد شد. و تا سخن از خرده مالک است و تا در جوار هر مدرسه ده يک کلاس آموزش مکانيک داير نشده است ماشين با روستايی غريبه است و اگر پايش به روستا باز شود جز عامل تخريب و تحريک و آشوب چيزی نخواهد بود." (۸)
 
چنانکه می بينيم وی با هوشياری و آگاهی از شرايط جامعه، نگاهش نه به نفی ماشين و تکنولوژی،که همه هم و غمش آموزش علمی،زير بنايی و متديک آن می باشد. و در همين راستا است که به درستی به مشکلات ناشی از تنها مصرف کننده ماشين بودن و عقب ماندگی ناشی از آن اشاره می کند و هشدار می دهد:
"ما تا خريدار مصنوعات غربيم فروشنده راضی نيست چنين مشتری سر به راهی را از دست بدهد. در اين که ما تا وقتی در اين دنيای داد و ستد فقط خريداريم – يا فقط مصرف کننده ايم – ناچار سازنده که فروشنده هم هست، می داند که چم و خم کار را چطور مرتب کند تا اين نسبت يک طرفه هميشه متعادل باشد و هرگز اين رابطه بايع و مشتری به هم نخورد." (۹) وی به صراحت و بر خلاف اتهامات عجيب و غريب، به تاکيد اشاره دارد که "راه بازگشت يا توقف هم بسته است" ... [پس راه درست] "جان اين ديو ماشين را در شيشه کردن است. آن را به اختيار خود درآوردن است. همچون چارپايی از آن بار کشيدن است. طبيعی است که ماشين برای ما سکوی پرشی است. تا بر روی آن بايستيم و به قدرت فنری آن هر چه دورتر بپريم. بايد ماشين را ساخت و داشت. اما دربندش نبايست ماند. گرفتارش نبايد شد. چون ماشين وسيله است و هدف نيست. هدف فقر را از بين بردن است و رفاه مادی و معنوی را در دسترس همه خلق گذاشتن." (۱۰)
 
توجه به اين جملات و ديگر مواضع آل احمد که مشابه آنها کم هم نيستند، به درستی نشان می دهد که انتقاد وی در اصل متوجه اين نوع روابط ناسالم و ناعادلانه يی است که زيربنای روابط جوامع صنعتی و جوامع عقب مانده را تشکيل می دهند. و نه آنطور که می گويند مخالفت با پيشرفت، توسعه و تکنولوژی.
 
و آيا ما حق نداريم آن گونه "قضاوت" ها را جفا بر آل احمد، و نوعی بيماری "کوبيدن مخالف به هر شکل"، تلقی نماييم؟
 
آل احمد بنيانگزار اصلی جمهوری اسلامي! و شيفته روحانيت!
 
آل احمد البته دو سه گناه ديگر را نيز مرتکب شده بود:
 
رفتن به حج و نوشتن کتاب "خسی در ميقات" در کنار کتاب های "غرب زدگی" و "در خدمت و خيانت روشنفکران". او همچنين از همکاری روحانيت و روشنفکران برای حل معضلات اجتماعی سخن گفته بود. و از مذهب نيز به عنوان مستمسکی که می توان در مقابله با استعمار آن را به کار گرفت. اينها را نيز می توان برخی از دلايل "دگرانديشان" نوع ايرانی آن برای تخطئه و محاکمه آل احمد برشمرد! آل احمد به همين "جرايم"! و به اين دليل که رژيم سرکوب گر آخوندی،بزرگ راهی را و احيانا مدارسی را به نامش مزين کرده است، به تدريج در چشم مخالفان "سکولار" رژيم به يک حزب اللهی متشرع تبديل شد که نه تنها از نماز شب خويش غفلت نمی ورزيد، بلکه تسبيح به دست، هر روز در مساجد مختلف، پشت سر پيشنمازان مساجد به رکوع و سجود می افتاد! عده ای از اين جماعت حتی پا را از اين هم فراتر گذاشتند و مدعی شدند که اصلا حکومت اسلامی خمينی بر اثر افکار آل احمد و شريعتی شکل گرفته است! (۱۱) يعنی اينکه آل احمد، سال ها پس از مرگ خود، بنيانگزار جمهوری اسلامی ايران بوده است!
 
از اين مواضع سخيف و متعصبانه که تنها انگيزه، مخالف خوانی و تخريب روشنفکران دگر انديش آن هم برای يافتن هويتی به عنوان صاحب نظر و روشنفکر برای خود می باشد که بگذريم، به جديت تمام می توان گفت که آل احمد نشناخته و نقد نشده، نفی شده است! و اين سرنوشت تراژيک روشنفکر جامعه ايران است که به صورت چرخه تکامل به دور خود می چرخد!
 
آل احمد را متهم کردند که تعريفش از "روشنفکر" و مفهوم آن، ارتجاعی و واپس گرايانه است که خود را موظف می داند، مدافع سنت و گذشته، و دنباله رو روحانيت و سنت باشد! حال آنکه او در کتاب روشنفکران به صراحت از سنت گريزی و خردگرايی روشنفکر سخن می گويد و روشنفکری را مقوله ای مربوط به جهان مدرن می داند:
"روشنفکری حوزه ای يا دوره ای است که در آن "ظل الله" بودن يا "آيت الله" بودن معنايی نخواهد داشت" ... "آدمی  وقتی از بند قضا و قدر رست و مهار زندگی خود را به دست گرفت و در سرگذشت خود و همنوعان خود مؤثر شد پا به دايره روشنفکری گذاشته. و اگر روشنفکری را تا حدودی آزاد انديشی معنی کرده اند نيز به همين دليل است که روشنفکر – آزاد از قيد تعصب يا تحجر مذاهب و نيز آزاد از تحکم و سلطه قدرت های روز – خود را مسئول زندگی خود و ديگران می داند نه لوح ازل و قلم تقدير را". (۱۲) و هم او روحانيت را گذشته گرا و مخالف توسعه و تکامل می داند. در عين حالی که بر اين تصور بود که شايد همراهی روشنفکر با روحانيت از تحجر روحانيت بکاهد. او در همان حالی که از همکاری روحانيت و روشنفکر سخن می گويد و آن را مفيد می داند، به هيچ وجه از ماهيت روحانيت غافل نيست و هيچ توهمی نسبت به نقش بازدارنده آنها در جنبش های اجتماعی ندارد:
"نمونه های درماندگی يجوز ولا يجوز کننده به طهارت و نجاست را، می شناسيم. به ترتيب در مقابل مشروطه که آن را بابيگری خواندند؛ سپس در مقابل افتتاح مدارس به سبک جديد؛ سپس در مقابل لباس متحدالشکل و کلاه پهلوی و لگنی و سپس در مقابل کشف حجاب و سپس در مقابل راديو و تلويزيون و تقسيم املاک و سپس در مقابل حتی "فيلم حج" که آن را "خر دجال" خواندند. و اگر در قضيه مخالفت ايشان با لباس و کلاه و کشف حجاب فحوای گنگی از مخالفت با تظاهر به غرب(غرب زدگی) نهفته بود، در ديگر موارد هيچ عامل ديگری نهفته نيست جز ترس از باز شدن هر دريچه تازه ای به ذهن مرد عادی کوچه؛ و همين است که ارزش رهبری روحانيت را در عمل به صفر می رساند". (۱۳)
 
و البته تمايلی که نسبت به همکاری آنان با روشنفکران داشت، تصور و تمايلی جدای از حاکميت و قدرت، و در خارج از دايره سياستمداری روحانيان بود. شايد او در ذهن خود تصور نيز نمی کرد که روحانيت روزی قدرت سياسی و حکومتی را در دست بگيرد تا ابعاد "فاجعه" را آگاهانه گسترش دهد! از همين روی او روحانيت را بر سر يک دو راهی منطقی و جبری به نظاره نشسته بود: 
" و روحانيت يا بايد تن به تجديد نظرهای اساسی بدهد – در به رسميت شناختن کشف حجاب و دست برداشتن از تکفير هر تجد دخواهی و خزانه دولت را بيت المال شناختن و ماليات را جايگزين خمس و زکات کردن يا به عکس، و از اين قبيل – يا از دور تأثير و تأثر اجتماعی خارج شدن و در پوسته متحجر خود باقی ماندن و سنگواره شدن". (۱۴)
 
با اين نگاه دقيق و واقع گرايانه، و با اينکه تنها اثر "مذهبی" آل احمد، خسی در ميقات می باشد – که تنها يک سفرنامه است با اظهار نظرهای شخصی – می بينيم که روشنفکران منصف! و آزاد انديش جامعه ما، چگونه از او يک نظريه پرداز اسلامی - آن هم از نوع ارتجاعی و شيفته روحانيت  – می سازند و می پردازند تا آنگاه بر اساس همين توهم آگاهانه خويش، به زعم خود او را نفی کنند!! او که در هيچ اثری به تبليغ و توصيف مذهب و نظريه پردازی برای آن دست نيازيده است.
 
منابع و توضيحات:
 ______________
 
۱) البته به جز درگذشته گانی که ما اکنون همفکر آنانيم!
 
۲) رو در رو، ص ۸۴
 
۳) ر.ک. به جزوه "درد اهل قلم" از باقر مؤمنی. ايشان در پاسخ به پرسشی درباره شريعتی می فرمايند: "روسياهم که چيزی از دکتر شريعتی نخوانده ام. برای اينکه تصور نمی کردم مطالبی را که او مطرح می کند با تاريخ و جامعه شناسی ارتباط داشته باشد"!! درد اهل قلم، ص ۶۵.  آيا به راستی به جز "نقد کيلويی"! نام ديگری هم می توان بر اين نوع "نقد"ها نهاد؟
 
۴) غرب زدگی،ص ۷۸   
 
۵) به صفحات ۳۴۴ و ۳۴۵ از صبا تا نيما اثر زنده ياد آرين پور مراجعه شود که آخوندزاده به زبان شيرين خود از قدراره بندانی چون فيلد مارشال و بارون روزن اينچنين ياد می کند: "خاصه از جنرال فيلد مارشال قنيازوارانصوف (کنيازوارانسوف) مرحوم شاکرم که بعد از بارون روزن ولی النعمه ثانوی من بود." به نوشته آرين پور " ميرزا فتح علی (آخوندزاده) تا پايان عمر در اين سمت (مترجمی زبان های شرقی) باقی ماند و وظايف خود را با نهايت صداقت انجام داد و در ازاء خدمات شايسته خود به دريافت درجه سرهنگی و نشان های متعدد نائل آمد... با هيأتی که به رياست ژنرال شيلينگ از دربار تزار برای تبريک تاجگذاری ناصرالدين شاه به تهران آمد، همراه بود". به نوشته عزت الله سحابی در کتاب "مقدمه ای بر تاريخ جنبش ملی ايران"، "فعاليت ادبی و هنری و اجتماعی آخوندزاده در دورانی صورت می گرفته است که پس از جنگ های ايران و روس و عقد و تحميل عهدنامه های گلستان و ترکمانچای و جدا شدن بخشی از آبادترين و پيشرفته ترين و عزيزترين سرزمين ها و اعضاء ملت ايران بوده است. مردم از اين بابت خونی به دل داشته اند و معذالک او خود در خدمت همان دولت روسيه که خصمی خشن و بلعنده تمام ايران و ملت ايران بوده است، در می آيد، به سرپرستی و ولی نعمتی حضرات ژنرال وارانتسوف (فاتح تبريز) و بارون روزن نماينده و قائم مقام حضرت تزار، استعمار کننده اصلی ايران و ايرانی افتخار می کند." (ص ۱۳۲، شرکت سهامی انتشار ۱۳۶۴)
 
۶) کارنامه سه ساله، ص ۱۱۷  
 
۷) حميد مؤمنی
 
۸) غرب زدگی،ص ۱۶۳
 
۹) همان، ص ۱۲۵
 
۱۰) همان، ۱۱۸
 
۱۱) علی ميرفطروس، رو در رو با تاريخ، ص ۲۵
 
۱۲) در خدمت و خيانت روشنفکران، جلد اول، ص ۳۰
 
۱۳) در خدمت و خيانت روشنفکران، جلد دوم، ص ۶۱
 
۱۴) همان، ص ۷

 
بخش های ديگر
 
 
صفحه ی اول
 
fl