alifayyaz1@yahoo.se
پيش از اينکه بخواهيم درباره شريعتی
و حضور او و پروژه فکری اش در جامعه و زمان بپردازيم، و اينکه
او چه گفت و چه خواست و اينکه ما اينک با او چگونه پيوندی داريم
و اساسا چرا بايد پيوند داشته باشيم، لازم است تا به دو پرسش کليدی
و اساسی پاسخ گوييم:
آيا بشريت در عصر علم، تکنولوژی، اينترنت و گلوباليزاسيون، و تلاش
های شگرفی که در رسيدن به خودکفايی بدون نياز به خداوند و مذهب،
انجام داده است، تکيه به مذهب می تواند، پاسخی به نيازهای درونی
وی تلقی شود؟ و آيا اساسا در هنگامه ای که بشريت با تکيه بر سيستم
های موجود به نفع مادی و اقتصادی، و دستاوردهای علمی خود می انديشد،
و از معنويت و درونگرايی معنوی تا حدودی فاصله گرفته است و پاسخ
های خود را در تکنولوژی و علوم تجربی جستجو می کند، می توان از
نياز و اعتقاد به مذهب سخن گفت؟
پرسش دوم اين است که آيا مذهب ـ و در اينجا به طور مشخص اسلام
آن هم با توجه به حاکميت يک رژيم سرکوبگر و توتاليتر، و باز هم
به نام اسلام ـ می تواند از زوايای ديگری رهنما و رهگشا باشد،
يا شرايط سياسی و مذهبی موجود، کار را به جايی رسانده است که سخن
گفتن از نقش اجتماعی ـ سياسی اسلام، کاری بيهوده و انحرافی است؟
بديهی است که چگونگی پاسخ ما به دو پرسش طرح شده، می تواند رابطه
ما با شريعتی و رابطه او با ما را توضيح دهد.
تلاش هايی که در سراسر جهان برای يافتن معنا و مفهومی غير مادی
از زندگی ارائه می شود، و پرسش هايی که انسان در طول تاريخ پر
فراز و نشيب خود با آن مواجه بوده است از قبيل اينکه "از کجا می
آيم و به کجا می روم"، را تا کنون نه فلسفه پاسخ گفته است و نه
علم. آنچه که در حيطه توانايی بشر و دانش آن بوده است، بيشتر پاسخی
تجربی و مادی، از "ماهيت و موجوديت وجود" بوده است. يعنی بر اساس
توانايی ها و درک ذهنی انسان از محيط خود. و اين است که همواره
در همان دايره محدود به تکرار مکررات پرداخته است. فقر معنوی و
به بيانی ديگر نياز به معنويت اما، باعث شده است که انسان در هر
تلاش و کوششی، باز هم به مذهب پناه آورد که سرمنشأ انسان و هستی
را در خارج از جهان انسانی و دانسته های محدود به حس های پنجگانه
آن، جستجو می کند. با اين حال و با توجه به مذهب گريزی موجود ـ
به ويژه در جوامعی که به نام مذهب اداره می شوند ـ مذهب، همچنان
يکی از منابع عمده و اساسی پاسخ به پرسش های وجودی انسان به شمار
می آيد.
هنگامی که ما از مذهب به مفهوم کلی آن فاصله می گيريم و به جغرافيای
مذهبی جهان نظر می اندازيم، با مذاهب مواجه می شويم. که اسلام
نيز به عنوان يکی از آن مذاهب بزرگ و زنده در بخش های وسيعی از
جهان، بر جهان بينی و جهان نگری بخش قابل توجهی از مردم جهان حضور
ملموس، عينی و زنده دارد. و فرقه ها و جريانات گوناگونی را شامل
می شود که هرکدام نيز تفسير و برداشت خاص خود را دارند.
در چنين شرايطی، چگونگی نوع نگاه به مذهب، ضرورت شناخت و پيوند
با شريعتی مذهب شناس را می تواند توضيح دهد. به علاوه نياز انسان
به معنويت از سويی، و تاثيرگذاری چگونگی بينش و نگاه اسلامی در
کشورهای مسلمان، به ويژه ايران، بر اهميت نقش و جای گاه شريعتی
اسلام شناس می افزايد.
شريعتی اما بر خلاف آنچه که برخی با حقد و حسد می گويند؛ "اطلاعات
تاريخی اش در حد يک نوجوان دبيرستانی اروپايی بود"! (سيد جواد
طباطبايی در گفت و گو با راديو بی بی سی) و يا به گفته بعضی از
تازه به دوران رسيده ها در مقايسه علی و بتهون و شناخت آنها "مغلطه"!
می کرده است! و يا آنچنان که آخوندهايی چون مرتضی مطهری و سيد
حميد روحانی او را طراح تز استعماری! اسلام منهای آخوند و "مأمور"!
می دانستند، همچنان محور بحث ها و نقد ها می باشد. به جرأت می
توان گفت که در تاريخ روشنفکری معاصر، هيچ شخصيتی در حد او مورد
کنکاش و ارزيابی قرار نگرفته است. شمارش کتاب هايی که درباره او
نوشته شده است، به مرز پانصد جلد رسيده است که خود حکايت از اهميت
او و انديشه اش دارد. و مقالاتی که به راستی غير قابل شمارش می
باشند. و بر اين نيز بايد افزود که بسياری از اين آثار را روشنفکران،
محققان و آکادميسين ها به رشته تحرير درآورده اند. حال يا به عنوان
پايان نامه های دانشگاهی از ليسانس گرفته تا دکترا و يا به عنوان
موضوع تحقيق و شناخت و يا حتی نقد اين چهره بحث بر انگيز تاريخی.
نقش مذهب
ما اينک در مرحله ای به سر می بريم که مذهب واقعا موجود با تکيه
بر زور، حضور خويش در جامعه را با کاربرد روش های خشونت آميز نظامی
گری به رخ ديگران می کشد. و هر روز مذهب و پيروان اديان را با
چالش ها و پرسش های تازه ای رو به رو می سازد. برداشت های غير
مسئولانه، ابزار انگارانه و تفاسيری که توجيه گر قدرت و حاکميت
ارتجاع مذهبی می باشد، و توسط خود بنيادگرايان و مرتجعين تبليغ
و ترويج می شود، زمينه ساز طرح پرسش های جديدی شده است که شايد
تا نيم قرن پيش کمتر بدانها توجه می شد. پرسش هايی عميق و بنيادين
پيرامون خدا، چگونگی ماهيت آن و نوع رابطه خدا با انسان، پيامبر
و پيامبری، مذهب و چگونگی عملکرد و جايگاه آن، فرا روی روشنفکران
و انديشمندان قرار گرفته است. چنين پرسش هايی نه تنها روشنفکران
مذهبی، که روشنفکران سکولار را نيز به چالش واداشته است. و اينها
همه خود از نقش و اهميت پر رنگ مذهب در جامعه خبر می دهد.
طبيعی است که پاسخ به نقش و جايگاه مذهب در زندگی انسان نزد همه
يکسان نبوده است. نيروهای سکولار و لاييک ـ به ويژه بخش های مذهب
ستيز آن ـ به دليل عدم توانايی در نيست و نابود کردن مذهب، برای
کاستن از نقش آن و در عين حال ممانعت از اجتماعی و در نهايت سياسی
شدن آن، با اعلام اينکه امری خصوصی است، تا حدودی به وجود آن در
جامعه تن داده اند. همين پرسش البته از سوی روشنفکران و نو انديشان
دينی نيز با پاسخ های متفاوتی مواجه شده است؛ پاسخ هايی که از
خصوصی و شخصی بودن و تجربه صرفا عرفانی و درونگرايی گرفته تا انجام
عبادات و رعايت احکام شريعت را در بر می گيرد. در اينکه اين نوع
تلقی از دين، خود سرشار از تناقض و تضاد می باشد ترديدی وجود ندارد.
چرا که هر امر خصوصی و درونی نيز در نهايت تاثيرات برونی و اجتماعی
خاص خود را بازتاب می دهد. هيچ مذهب و عقيده ای در جهان وجود ندارد
که رفتار فردی و اجتماعی انسان را رقم نزند. همان مذهب سياست گريز
نيز خود نوعی القای نگرشی سياسی است.
البته پاسخ های ديگری نيز در رابطه با نقش مذهب، انسان و اجتماع
ارائه شده است. پاسخ هايی که بر نقش مذهب در زندگی سياسی و اجتماعی
انسان ها تاکيد می ورزد. در اينجا نيز پاسخ ها يکسان نيست. در
اين نوع برداشت می توان ولايت فقيه و حکومت شرع را نيز سازمان
دهی و عملی کرد. اما می توان از دل اسلام سياسی ـ اجتماعی، برابری،
عرفان و آزادی را نيز بيرون آورد، بدون اينکه بخواهيم قانون شريعت
را در جامعه جاری و ساری سازيم. ديدگاهی که برای مذهب رسالتی در
حد ايجاد تعهد برای تحقق و استقرار قسط و عدالت و آزادی و تلاش
برای رهايی انسان ها از استثمار، استبداد و استحمار را قائل می
شود.
نگاه شريعتی
در اين جای گاه نيز می توان حضور پر رنگ شريعتی را مشاهده نمود.
چرا که شريعتی بر عنصر اجتماعی و پاسخ های اين جهانی مذهب اصرار
می ورزيد. و درست به همين دليل هم می باشد که او هم پرسش برانگيز
و هم پاسخگوست. سی و يک سال از هجرت ابدی و به تعبيری شهادت او
می گذرد و ما همچنان تاثير وی بر بخش قابل توجهی از نسل جوانی
که در جستجوی کيستی خود به او مراجعه می کند را مشاهده می کنيم.
و در همين راستاست که آنچه از سوی برخی از دارندگان خرد و تفکر
درباره وی گفته می شود که او پاسخی بود به پرسش ها و نيازهای زمانه
خود، و لاجرم اکنون که آن پرسش ها، پاسخ های خود را يافته اند،
و باورهای مذهبی اسلامی جامه عمل دهشتناکی به خود بسته اند، دوران
شريعتی و الگوهای وی نيز به سر آمده است و پس نيازی به او نيست،
اگر غرض ورزانه نباشد، آگاهانه نيز نمی تواند باشد. چرا که صرف
نظر از اين که مذهب در ايران کنونی چه نقشی و چه عملکردی داشته
است، نگاه مذهبی شريعتی بر اساس آثار و نوشته های وی از مقوله
و مدل ديگری است.
نخست اينکه او مذهب را پديده ای رهايی بخش می نامد و رسالت همه
اديان توحيدی را در ايجاد و تحقق جامعه ای مبتنی بر قسط (يعنی
برابری)، فرهنگ و قدرت مادی و آزادی توصيف می کند. شريعتی خود
به صراحت بر اين نکته تاکيد می ورزيد که دينی که به درد دنيای
مردم نخورد، به درد آخرتشان نيز نخواهد خورد. چرا که به راستی
کار چنين دينی در دنيا، توجيه ناملايمات، استثمار و استبداد خواهد
بود. آنچه که بارها در تاريخ مشاهده شده است.
ديگر اينکه او به خوبی می دانست و می ديد که آنچه به نام دين،
مذهب، اسلام و يا تشيع به مردم ارائه می شود، کاملا مسخ و تحريف
شده و در نتيجه از محتوای راستين آن به دور مانده و چيزی جز ابزار
قدرت نيست. يعنی دقيقا آنچه که ما در حاکميت کنونی، مشاهده می
کنيم. مذهب هنگامی که تبديل به ابزار قدرت شود، چه در دست آخوند
يا آيت الله باشد و چه در دست شاه يا سلطان ـ ظل الله ـ و يا صاحبان
سرمايه، نقشی به جز توجيه قدرت حاکم بر عهده نخواهد داشت.
شريعتی نمی توانست چنين تصويری از مذهب را بپذيرد. او به تلاش
برخاست تا تصوير ديگری از مذهب ارائه دهد. لازمه اين کار اصلاح،
بازسازی و بازشناسی مذهب راستين بود که پيوندش با انسان، پيوند
رهايی بخش بود و نه اسارت طلبانه:
"تشيع "تقوی و مسئوليت و اعتراض" و نه تشيع "تقيه و شفاعت و انتظار"...
"اسلام "جهاد اعتقادی و اجتماعی و اجتهاد علمی و عقلي"، و نه اسلام
"تقليد و تعصب و تسليم"(۱)
در همين رابطه است که او با شک آغاز می کند و بازخوانی گذشته و
تجديد نظر و نقد آنچه از گذشته به ما به ميراث رسيده است:
"بايد در هر آنچه که به ما رسيده است تجديد نظر کنيم. ... در همه
آن مائده هايی هم که به نام دين و فرهنگ و تاريخ و ادبيات و هنر،
به خوردمان می دهند، بايد تجديد نظر کنيم، که همه مسموم است. و
برای اينکار بايد متد، و شور و از خودگذشتگی و ايمان داشته باشيم."
(۲)
پلوراليسم دينی نيز که مبتنی بر تعدد فهم ابعاد دينی است، و نفی
برداشت واحد، که طی ساليان اخير توسط بعضی از انديشمندان دينی
ارائه شده است و گويا آن را جزو افتخارات و دست آوردهای خويش می
پندارند، سال های قبل از انقلاب توسط شريعتی مطرح و ريشه در انديشه
او دارد؛
"در مقدمه "سلمان فارسي" من يک بحثی داشتم به نام تعدد ابعاد فهم
اسلامی. يعنی همه افراد انسان خود اسلام را که حقيقت واحدی است،
در قالب های ذهنشان که بايد بفهمند يکجور نمی فهمند و لازم هم
نيست که يکجور بفهمند." (۳)
"اگر يک روزی يک مرکزی درست شد و به همه متفکرين و علما بخشنامه
شد که اصول و فروع اسلام را به اين شکل همه تان بايد بفهميد و
هيچکس هيچوقت ديگر حق ندارد نظر ديگری بدهد، اسلام به عنوان يک
علم، به عنوان يک منطق و به عنوان يک فرهنگ متوقف شده. اين وحدت،
علامت مرگ فکر و احساس مذهبی است." (۴)
طرح چنين نظری، راه را بر انحصار و انجماد تفکر و برداشت دينی
می بندد و خود زمينه ساز برداشت های آزاد، آگاهانه و فارغ از منافع
صنفی و طبقاتی می گردد. امری که به نوبه خود می تواند در آزاد
سازی جامعه از تفکرات و برداشت های ارتجاعی موجود کمک شايانی نمايد.
امامت، رهبری، ديکتاتوری و آريستوکراسی
مذهبی
آنچه را بسياری دليل بی مهری شريعتی نسبت به دموکراسی و آزادی
می دانند، می توان در کتاب امت و امامت او يافت. بسياری از منتقدان
شريعتی در همين کتاب توجه ندارند که وی رهبری [امامت] را از ديکتاتوری
تفکيک می کند و تفاوت های آن را نيز نشان می دهد. به علاوه اين
اثر در سال ۱۳۴۷ پديد آمده است و کارهای عمده و اساسی شريعتی پس
از درس ها و سخنرانی های حسينيه ارشاد است که او را به عنوان يک
انديشمند تأثير گذار مطرح می نمايند. به علاوه وی خود در درس های
تاريخ اديان در سال ۱۳۵۰ به صراحت امامت را دوره ای موقتی در تاريخ
شيعه می داند: "اولا امامت نظامی هميشگی نيست، رژيمی است که به
هر شکلی که باشد از نظر اعتقاد شيعه امامی در دوازده شخص معين،
محدود است، و در اين شکی نيست که بيش از اين نيستند. بنابراين
نمی تواند رژيمی هميشگی باشد، که اگر می بود نمی توانست اشخاصش
در اين سلسله معين باشد. وقتی معلم من آمد و گفت بعد از من دوازده
نفر می آيند و اين درس را تمام می کنند، يعنی اينکه درس من ابدی
نيست و پس اشخاصی که تعيين شده است و می آيند، تمام می شود. و
پس از آن اصول ديگری هست که بر اساس آنها کارمان را اداره می کنيم.
ثانيا به دوره خاصی از تحول اجتماعی مربوط است، يعنی دوره مدينه
و جامعه اسلامی قرن هفتم و هشتم." (۵)
"بنابراين امامت يک رژيم انقلابی است که افرادی محدود دارد و ثانيا
مربوط به دوره انتقال است، دوره انتقال يک جامعه جاهلی عقب مانده
منحط به جامعه ای که دارای رشد فرهنگی و اعتقادی و سياسی شده است."
(۶)
به علاوه نقد و نگرش وی به روحانيت و ... حکومت مذهبی، نمی توانست
پذيرای حاکميت مذهبی باشد. او در دو مورد مشخص از تاريخ ايران
معاصر، با دفاع از مشروطه در مقابل مشروعه، و دفاع از مصدق در
برابر کاشانی و روحانيان مخالف او، چشم انداز سيستم سياسی مورد
نظر خود را در مرحله عملی آن نشان می دهد.
همچنين او در چند مورد مشخص، حکومت مذهبی و استبداد دينی را به
شدت محکوم می کند و آن را در حد فاجعه ای بشری به تصوير می کشد:
"اريستوکراسی مذهبی که من عنوان کرده ام به اين معنی است که در
يک جامعه مذهبی نفس واسطه بودن ميان خلق و خالق و داشتن چنين مقام
روحانيت و تقدسی، فضيلتی را در نظر مردم پديد می آورد که ملاک
حاکميت و برتری ذاتی و جبری و اشرفيت و اشرافيت طبقاتی و در نتيجه
سياسی نيز می گردد و اين خود يک نوع پديد آمدن "طبقه" حاکمه، جامعه
طبقاتی، نقض وحدت و هماهنگی و اصل تساوی عمومی سياسی و اقتصادی
و حقوقی خواهد بود و بخصوص مانع رشد توده و استقرار دموکراسی،
و موجد اختناق و استبداد دينی خواهد گرديد." (۷)
تصويری که وی از حکومت مذهبی ارائه می دهد، چنان زنده، واقعی ،
عينی و شفاف است که گويی او خود شاهد و ناظر حکومت "جمهوری اسلامی
ايران" بوده است!
"حکومت مذهبی رژيمی است که در آن به جای رجال سياسی ، رجال مذهبی
(روحانی) مقامات سياسی و دولتی را اشغال می کنند و به عبارت ديگر
حکومت مذهبی يعنی حکومت روحانيون بر ملت. آثار طبيعی چنين حکومتی
يکی استبداد است ، زيرا روحانی خود را جانشين خدا و مجری اوامر
او در زمين می داند و در چنين صورتی مردم حق اظهار نظر و انتقاد
و مخالفت با او را ندارند . يک زعيم روحانی خود را بخودی خود زعيم
ميداند ، به اعتبار اينکه روحانی است و عالم دين ، نه به اعتبار
رأی و نظر و تصويب جمهور مردم ؛ بنابراين يک حاکم غير مسئول است
و اين مادر استبداد و ديکتاتوری فردی است و چون خود را سايه و
نماينده خدا می داند ، بر جان و مال و ناموس همه مسلط است و در
هيچ گونه ستم و تجاوزی ترديد به خود راه نمی دهد بلکه رضای خدا
را در آن می پندارد . گذشته از آن ، برای مخالف ، برای پيروان
مذاهب ديگر ، حتی حق حيات نيز قائل نيست . آنها را مغضوب خدا ،
گمراه ، نجس و دشمن راه دين و حق می شمارد و هرگونه ظلمی را نسبت
به آنان عدل خدايی تلقی می کند . " (۸)
علاوه بر اين، او در يکی از آخرين نوشته های خود، حتی به حاکميت
روشنفکران ـ که به تعبير خود آنان را آگاهان و برانگيزندگان دوران
مدرنيته می داند ـ نيز باور ندارد و رسالت آنها را "وارد کردن
واقعيت های ناهنجار موجود در بطن جامعه و زمان به احساس و آگاهی
توده" (۹) می داند و با تاييد اين گفته روسو که "برای مردم راه
نشان ندهيد و تعيين تکليف نکنيد، فقط به آنها بينايی ببخشيد، خود
راه ها را به درستی خواهند يافت و تکليفشان را خواهند شناخت" (۱۰)،
موضع خود را با جای گاه و مسئوليت روشنفکران نيز مشخص می کند.
بنا بر اين، او بر خلاف برداشت های برخی از "منتقدان"، روحانيت
را نفی نمی کرد تا روشنفکران را در حاکميت جای گزين آنان سازد
و آنها با زور! بر مردم حکومت کنند!
او همچنين رهبران جامعه را تابع مردم آگاه و رسته از بند تقليد
و تعبد، ارزيابی می کند و نه حاکمانی که مردم بايد تابع و مطيع
آنها باشند. به نظر او "تا مردم به آگاهی نرسيده اند و خود صاحب
شخصيت انسانی و تشخيص طبقاتی و اجتماعی روشنی نشده اند و از مرحله
تقليد و تبعيت از شخصيت های مذهبی و علمی خود که جنبه فتوايی و
مقتدايی دارند (و رابطه ميان آنها با مردم، رابطه مريد و مراد
و عامی و عالم و مأموم و امام است) به مرحله ای از رشد اجتماعی
و سياسی ارتقاء نيافته اند که در آن رهبران اند که تابع اراده
و خط مشی آگانه آنان اند" (۱۱) ، سخن گفتن از پيشرفت و توسعه اجتماعی
با واقعيت فاصله ها دارد.
عنصر آگاهی و خود آگاهی، در بينش اجتماعی و ارزشی شريعتی، دارای
آن چنان اهميتی است که حتی انقلاب را ـ که عموما پديده ای واکنشی،
انفجاری و قهر آميز است ـ بدون آگاهی و فرهنگ، پديده ای ناکام
ارزيابی می کند:
"ثمره تحميل انقلاب بر جامعه ای که به آگاهی نرسيده و فرهنگ انقلابی
ندارد جز مجموعه ای از شعارهای مترقی، اما ناکام، نخواهد بود."
(۱۲)
پروژه اصلاح دينی شريعتی
شريعتی به درستی تشخيص داده بود که مذهب موجود، مردم را همچنان
در جهل، خرافات و ارتجاع نگه می دارد و هيچ حرکت و تحول پيشروانه
ای را در جامعه و زندگی آنان باعث نخواهد شد. او آگاهانه بر اين
باور بود که اسلام خود زندانی است. زندانی ارتجاع روحانيت که از
دين دکان و ابزاری ساخته بود برای حفظ موقعيت و منافع صنفی و طبقاتی
خويش. بر همين اساس به درستی معتقد بود که تا زمانی که در بينش
دينی مسلمانان اصلاحی صورت نپذيرد، آنان همچنان در اسارت باورهای
ارتجاعی و تقليدی به سر خواهند برد. بر همين اساس بود که او نجات
اسلام را از نجات مسلمانان با اهميت تر می شمرد؛ چرا که نجات مسلمان
ها می توانست موقتا آنان را رهايی بخشد، اما تا هنگامی که اسلام
خود در انحصار ارتجاع بود، و روحانيت اين ابزار را همچنان در انحصار
و حصار خود داشت، توده مذهبی را ديگر باره و ديگر باره به زندان
می افکند:
"روشنفکران کشورهای اسلامی بايد يک جنگ آزادی بخش برای خود اسلام
آغاز کنند، که اسلام آزاد بشود، نه اينکه مسلمان ها نجات پيدا
کنند، اگر مسلمان ها نجات پيدا کنند و اسلام زندانی باشد، باز
دو مرتبه می افتند در داخل زندان "ارتجاع" و بايد دائما بروند
و برگردند، مثل آنچه می بينيم"! (۱۳)
در همين راستا، او خود به تلاش برخاست تا با توجه به فرصت تاريخی
و محدوده زمانی خود به تلاش برای رهايی اسلام از زندان ارتجاع
بپردازد که حاصل آن آثار و مباحثی است که از خود بر جای گذاشت.
من در اينجا بدون اشاره به جزئيات و طرح دقيق مباحث و موارد تبيين
شده در آثار شريعتی، رئوس برجسته ی برخی از دست آوردهای وی را
به شرح زير رديف می کنم، تا دريابيم که چرا ما هنوز هم به شريعتی
و پيام او در يک جامعه دينی نيازمنديم؛
٭ پروتستانتيسم اسلامی (رنسانس
اسلامی) که لازمه آن، تجديد نظر در تمامی داشته ها و منابع فکری
اسلامی پس از بعثت و قرآن بود
٭ طرح تصفيه و استخراج منابع فرهنگي
٭ نفی تفکر تقليدی ـ حوزوی، نفی
تقليد در اصول عقايد:
"در خود مبانی اساسی تشيع ماست که تقليد در مسائل عقلی و اصول
اعتقادی جايز نيست، و حتی کسی که اصول اعتقادی خودش را به تقليد
گرفته باشد، اساس دينش درست نيست و عبادتش درست نيست. تقليد عقلی
به اين شکل در می آيد که عقل ها را از بين می برد، يعنی آنچه را
که بايد هر کسی سرمايه ای بدهد و يک سرمايه گذاری يی در اين عقل
کل جامعه بشری و در اين جامعه فرهنگ اسلامی بکند، همه به صورت
يک عبد عبيد يک يا دو نفر در می آيند و او به جای همه در مسائل
عقلی فکر می کند و اينها می شوند "هيچ"! (۱۴)
٭ تلفيق آگاهانه بينش عرفانی با
مبارزه سياسی ، يا پيوند مذهب با زندگی اجتماعی
٭ تقدس زدايی از چهره های برجسته
"مذهبي" و به چون و چرا پرداختن و عقلانی کردن "مبانی" دينی
٭ زدودن تقدس دروغين "روحاني" و
"روحانيت" و در نهايت نفی اين طبقه که ادعای واسطه گی بين خدا
و خلق را دارد. با تز اسلام منهای روحانيت
٭ زمينه سازی برای "رفرم" در بازشناخت،
باز خوانی و بازفهمی متون ديني
٭ نگاه انتقادی به سنت و مدرنيته
٭ طرح مقوله آزادی به عنوان يکی
از نيازهای عمده و اساسی انسان؛
"آنكه آزادی را از من می گيرد, ديگر هيچ چيز ندارد, كه عزيزتر
از آن به من ارمغان دهد". (۱۵)
در جای ديگر؛ " اگر به تكامل نوع انسان اعتقاد داريم , كم ترين
خدشه به آزادی فكری آدمی و كم ترين بی تابی در برابر تحمل تنوع
انديشه ها و ابتكارها يك فاجعه است ." (۱۶)
٭ نفی دگم انديشی و فرقه گرايی
٭ ارائه نظريه عرفان، برابری و
آزادی به عنوان آلترناتيوی منطقی و مردمی در رويارويی و مقابله
با مثلث سرکوبگر حاکم بر تاريخ؛ يعنی زر و زور و تزويرو يا به
تعبيری ديگر روحانيت، مالکيت و دولت
٭ ارائه سيستم اعتقادی مبتنی بر
تساهل، دگرانديشی و دگر فهمی متون دينی و نفی ديدگاه های مبتنی
بر قرائت واحد ـ برداشت يکسان و تقليدی ـ و خودمحورانه از دين:
"اتحاد و اشتراک در درک و عقيده و جهت، آرامش و سکون می آورد و
هر گاه جامعه ای بدين حالت افتاد به مرگ نزديک می شود، چه زندگی
جنبش است و جنبش را آتش های (اگر نگوييم مقدس) ضروری تناقضات و
اختلافات گرم نگه می دارد. چرا استبداد (فردی، گروهی يا حزبی)،
عليرغم کوشش های به چشم خور اوليه، جامعه را به رخوت و انجماد
می کشاند؟ چرا آنجاها که آزادی افکار نيست و انديشه ها با هم تصادم
ندارد فکر می ميرد و انديشه ای که در ميدان با رقيبی گلاويز نمی
شود و به مانعی بر نمی خورد خود از رفتن باز می ماند و تباه می
شود؟" (۱۷)
"چون باز يکی از اعتراضات هميشه اين است که دين يک حقيقت است،
و هر کس هم نمی تواند يک چيزی بگويد، می گويم دين يک حقيقت است
ولی هر کسی می تواند يک جوری بفهمد. مگر طبيعت يک واقعيت نيست؟
چرا هرکس يکجوری آن را می فهمد و طبيعت هم هست؟" (۱۸)
٭ نفی استثمار و سرمايه داری و
قرار دادن سوسياليسم در کنار مذهب و متناقض ندانستن اين دو
٭ طرح گسترده مقوله اليناسيون انسان
توسط مفاهيم و معيارهای گوناگون شکل دهنده زندگی انسان، از قبيل
مذهب، فلسفه، اقتصاد، مدرنيته، سرمايه داری، علم، هنر، و ...
و موارد بسيار ديگری که بايد در فرصت هايی ديگر به آنها پرداخت.
اين دست آوردها با توجه به پر رنگ بودن حضور مذهب در جوامع اسلامی،
می تواند همچنان آلترناتيوی ارزنده، جهت دهنده و تاثير گذار و
خنثی کننده بنيادگرايی و واپسگرايی آخونديسم باشد. پويندگان واقعی
ديدگاه های شريعتی، طی سال های حاکميت استبداد دينی در عمل نشان
داده اند که آنچه شريعتی گفت، نفی کننده ارتجاع در تمامی ابعاد
آن بوده است.
با توجه به اين نکات، به جرأت می توان گفت که شريعتی اينک خود
به يک متن تبديل شده است.
ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ
منابع:
۱) م. آ. ۱۶ ، ص ۷۱
۲) م. آ. ۱۶، ص ۲۰۲
۳) م. آ. ۲۶، ص۱۶۸
۴) م. آ. ۲۶، ص ۱۷۶
۵) م. آ. ۱۵، ص ۴۲
۶) م. آ. ۱۵، ص ۴۳
۷) م. آ. ۳۰، ص ۱۱۲
۸) م. آ. ۲۲، ص ۱۹۷
۹) م. آ. ۴، ص ۹۵
۱۰) م. آ. ۲۲، ص ۱۹۷
۱۱) م. آ. ۴، ص ۹۴
۱۲) م. آ. ۴، ص ۹۵
۱۳) م. آ. ۱۰، ص۱۵۳
۱۴) م. آ. ۲۶ ص ۱۷۹
۱۵) م. آ. ۲۵، ص ۳۵۹
۱۶) م. آ. ۲، ص ۱۴۹
۱۷) م. آ. ۲۸، ص ۳۰۴
۱۸) م. آ. ۲۶، ص ۱۷۵