| در اسفند سال ۴۶ دانشجويان تاريخ
به عنوان سفر علمی به عراق رفتند و من نيز ابتدا عازم
بودم اما در آخرين لحظات ناگهان قسمت نشد. چون نوروز را
در سفر بودند و آنجا جشن می گرفتند اين نوشته را به در
خواست همکاران گرامی بر سر راه نوشتم تا در آن اجتماع
بخوانند. و اينک به ياد آن حادثه. |
سخن تازه از نوروز گفتن دشوار است. نوروز
يک جشن ملی است، جشن ملی را همه می شناسند که چيست نوروز هر ساله
برپا می شود و هر ساله از آن سخن می رود. بسيار گفته اند و بسيار
شنيده ايد پس به تکرار نيازی نيست؟ چرا هست. مگر نوروز را خود
مکرر نمی کنيد؟ پس سخن از نوروز را نيز مکرر بشنويد. در علم و
و ادب تکرار ملال آور است و بيهوده «عقل» تکرار را نمی پسندد:
اما «احساس» تکرار را دوست دارد، طبيعت تکرار را دوست دارد، جامعه
به تکرار نيازمند است و طبيعت را از تکرار ساخته اند: جامعه با
تکرار نيرومند می شود، احساس با تکرار جان می گيرد و نوروز داستان
زيبايی است که در آن طبيعت، احساس، و جامعه هر سه دست اندرکارند.
نوروز که قرن های دراز است بر همه جشن های جهان فخر می فروشد،
از آن رو هست که اين قرارداد مصنوعی اجتماعی و يا بک جشن تحميلی
سياسی نيست. جشن جهان است و روز شادمانی زمين و آسمان و آفتاب
و جشن شکفتن ها و شور زادن ها و سرشار از هيجان هر «آغاز».
جشن های ديگران غالباً انسان را از کارگاه ها، مزرعه ها، دشت و
صحرا، کوچه و بازار، باغها و کشتزارها، در ميان اتاق ها و زير
سقف ها و پشت درهای بسته جمع می کند: کافه ها، کاباره ها، زير
زمين ها، سالن ها، خانه ها... در فضايی گرم از نفت، روشن از چراغ،
لرزان از دود، زيبا از رنگ و آراسته از گل های کاغذی، مقوايی،
مومی، بوی کندر و عطر و... اما نوروز دست مردم را می گيرد و از
زير سقف ها و درهای بسته فضاهای خفه لای ديوارهای بلند و نزديک
شهرها و خانه ها، به دامن آزاد و بيکرانه طبيعت می کشاند: گرم
از بهار، روشن از آفتاب لرزان از هيجان آفرينش و آفريدن، زيبا
از هنرمندی باد و باران، آراسته با شکوفه، جوانه، سبزه و معطر
از بوی باران، بوی پونه، بوی خاک،
شاخه های شسته، باران خورده، پاک...
نوروز تجديد خاطره بزرگی است: خاطره خويشاوندی انسان با طبيعت.
هر سال آن فرزند فراموشکار که، سرگرم کارهای مصنوعی و ساخته های
پيچيده خود، مادر خويش را از ياد می برد، با يادآوری وسوسه آميز
نوروز به دامن وی باز می گردد و با او، اين بازگشت و تجديد ديدار
را جشن می گيرد. فرزند در دامن مادر، خود را باز می يابد و مادر،
در کنار فرزند و چهره اش از شادی می شکفد اشک شوق می بارد فريادهای
شادی می کشد، جوان می شود، حيات دوباره می گيرد. با ديدار يوسفش
بينا و بيدار می شود.
تمدن مصنوعی ما هر چه پيچيده تر و سنگين تر می گردد، نياز به بازگشت
و باز شناخت طبيعت را در انسان حياتی تر می کند و بدين گونه است
که نوروز بر خلاف سنت ها که پير می شوند فرسوده و گاه بيهوده رو
به توانايی می رود و در هر حال آينده ای جوان تر و درخشان تر دارد،
چه نوروز را ه سومی است که جنگ ديرينه ای را که از روزگار لائوتسه
و کنفوسيوس تا زمان روسو و ولتر درگير است به آشتی می کشاند.
نوروز تنها فرصتی برای آسايش، تفريح و خوشگذرانی نيست: نياز ضروری
جامعه، خوراک حياتی يک ملت نيز هست. دنيايی که بر تغيير، تحول،
گسيختن، زايل شدن، در هم ريختن و از دست رفتن بنا شده است، جايی
که در آن آنچه ثابت است و همواره لايتغير و هميشه پايدار، تنها
تغيير است و ناپايداری، چه چيز می تواند ملتی را، جامعه ای را،
در برابر ارابه بی رحم زمان – که بر همه چيز می گذرد و له می کند
و می رود هر پايه ای را می شکند و هر شيرازه ای را می گسلد – از
زوال مصون دارد؟
هيچ ملتی يا يک نسل و دو نسل شکل نمی گيرد: ملت، مجموعه پيوسته
نسل های متوالی بسيار است، اما زمان اين تيع بيرحم، پيوند نسل
ها را قطع می کند، ميان ما و گذشتگانمان، آنها که روح جامعه ما
و ملت ما را ساخته اند، دره هولناک تاريخ حفر شده است قرن های
تهی ما را از آنان جدا ساخته اند : تنها سنت ها هستند که پنهان
از چشم جلاد زمان، ما را از اين دره هولناک گذر می دهند و با گذشتگانمان
و با گذشته هايمان آشنا می سازند. در چهره مقدس اين سنت هاست که
ما حضور آنان را در زمان خويش، کنارخويش و در «خود خويش» احساس
می کنيم حضور خود را در ميان آنان می بينيم و جشن نوروز يکی از
استوارترين و زيباترين سنت هاست.
در آن هنگام که مراسم نوروز را به پا می داريم، گويی خود را در
همه نورزهايی که هر ساله در اين سرزمين بر پا می کرده اند، حاضر
می يابيم و در اين حال صحنه های تاريک و روشن و صفحات سياه و سفيد
تاريخ ملت کهن ما در برابر ديدگانمان ورق می خورد، رژه می رود.
ايمان به اينکه نوروز را ملت ما هر ساله در اين سرزمين بر پا می
داشته است، اين انديشه های پر هيجان را در مغز مان بيدار می کند
که: آری هر ساله حتی همان سالی که اسکندر چهره اين خاک را به خون
ملت ما رنگين کرده بود، در کنار شعله های مهيبی که از تخت جمشيد
زبانه می کشيد همانجا همان وقت، مردم مصيبت زده ما نوروز را جدی
تر و با ايمان سرخ رنگ، خيمه بر افراشته بودند و مهلب خراسان را
پياپی قتل عام می کرد، در آرامش غمگين شهرهای مجروح و در کنار
آتشکده های سرد و خاموش نوروز را گرم و پر شور جشن می گرفتند.
تاريخ از مردی در سيستان خبر می دهد که در آن هنگام که عرب سراسر
اين سرزمين را در زير شمشير خليفه جاهلی آرام کرده بود از قتل
عام شهرها و ويرانی خانه ها و آوارگی سپاهيان می گفت و مردم را
می گرياند و سپس چنگ خويش را بر می گرفت و می گفت: " اباتيمار
: اندکی شادی بايد " نوروز در اين سال ها و در همه سال های همانندش
شادی يی اين چنين بوده است عياشی و «بی خودی» نبوده است. اعلام
ماندن و ادامه داشتن و بودن اين ملت بوده و نشانه پيوند با گذشته
ای که زمان و حوادث ويران کننده زمان همواره در گسستن آن می کوشيده
است. نوروز همه وقت عزيز بوده است؛ در چشم مغان در چشم موبدان،
در چشم مسلمانان و در چشم شيعيان مسلمان. همه نوروز را عزيز شمرده
اند و با زبان خويش از آن سخن گفته اند. حتی فيلسوفان و دانشمندان
که گفته اند "نوروز روز نخستين آفرينش است که اورمزد دست به خلقت
جهان زد و شش روز در اين کار بود و ششمين روز، خلقت جهان پايان
گرفت و از اين روست که نخستين روز فروردين را اهورمزد نام داده
اند و ششمين روز را مقدس شمرده اند. چه افسانه زيبايی زيباتر از
واقعيت راستی مگر هر کسی احساس نمی کند که نخستين روز بهار، گويی
نخستين روز آفرينش است. اگر روزی خدا جهان را آغاز کرده است. مسلماً
آن روز، اين نوروز بوده است. مسلماً بهار نخستين فصل و فروردين
نخستين ماه و نوروز نخستين روز آفرينش است. هرگز خدا جهان را و
طبيعت را با پاييز يا زمستان يا تابستان آغاز نکرده است. مسلماً
اولين روز بهار، سبزه ها روييدن آغاز کرده اند و رودها رفتن و
شکوفه ها سر زدن و جوانه ها شکفتن، يعنی نوروز بی شک، روح در اين
فصل زاده است و عشق در اين روز سر زده است و نخستين بار، آفتاب
در نخستين روز طلوع کرده است و زمان با وی آغاز شده است. اسلام
که همه رنگ های قوميت را زدود و سنت ها را دگرگون کرد، نوروز را
جلال بيشتر داد، شيرازه بست و آن را با پشتوانه ای استوار از خطر
زوال در دوران مسلمانی ايرانيان، مصون داشت. انتخاب علی به خلاف
و نيز انتخاب علی به وصايت، در غدير خم هر دو در اين هنگام بوده
است و چه تصادف شگفتی آن همه خلوص و ايمان و عشقی که ايرانيان
در اسلام به علی و حکومت علی داشتند پشتوانه نوروز شد. نوروز که
با جان مليت زنده بود، روح مذهب نيز گرفت: سنت ملی و نژادی، با
ايمان مذهبی و عشق نيرومند تازه ای که در دل های مردم اين سرزمين
بر پا شده بود پيوند خورد و محکم گشت، مقدس شد و در دوران صفويه،
رسماً يک شعار شيعی گرديد، مملو از اخلاص و ايمان و همراه با دعاها
و اوراد ويژه خويش، آنچنان که يک سال نوروز و عاشورا در يک روز
افتاد و پادشاه صفوی آن روز را عاشورا گرفت و روز بعد را نوروز.
اين پيری که غبار قرن های بسيار بر چهره اش نشسته است، در طول
تاريخ کهن خويش، روزگاری در کنار مغان، اوراد مهر پرستان را خطاب
به خويش می شنيده است پس از آن در کنار آتشکده های زردشتی، سرود
مقدس موبدان و زمزمه اوستا و سروش اهورامزدا را به گوشش می خوانده
اند از آن پس با آيات قرآن و زبان الله از او تجليل می کرده اند
و اکنون علاوه بر آن با نماز و دعای تشيع و عشق به حقيقت علی و
حکومت علی او را جان می بخشند و در همه اين چهره های گوناگونش
اين پير روزگار آلود، که در همه قرن ها و با همه نسل ها و همه
اجداد ما، از اکنون تا روزگار افسانه ای جمشيد باستانی، زيسته
است و با همه مان بوده است، رسالت بزرگ خويش را همه وقت با قدرت
و عشق و وفاداری و صميميت انجام داده است و آن، زدودن رنگ پژمردگی
و اندوه از سيمای اين ملت نوميد و مجروح است و در آميختن روح مردم
اين سرزمين بلاخيز با روح شاد و جانبخش طبيعت و عظيم تر از همه
پيوند دادن نسل های متوالی اين قوم که بر سر چهار راه حوادث تاريخ
نشسته و همواره تيغ جلادان و غارتگران و سازندگان کله منارها بند
بندش را از هم می گسسته است و نيز پيمان يگانگی بستن ميان همه
دل های خويشاوندی که ديوار عبوس و بيگانه دوران ها در ميانه شان
حايل می گشته و دره عميق فراموشی ميانشان جدايی می افکنده است.
و ما در اين لحظه در اين نخستين لحظات آغاز آفرينش نخستين روز
خلقت، روز اورمزد، آتش اهورايی نوروز را باز بر می افروزيم و درعمق
وجدان خويش، به پايمردی خيال، از صحراهای سياه و مرگ زده قرون
تهی می گذريم و در همه نوروزهايی که در زير آسمان پاک و آفتاب
روشن سرزمين ما بر پا می شده است با همه زنان و مردانی که خون
آنان در رگ هايمان می دود و روح آنان در دل هايمان می زند شرکت
می کنيم و بدين گونه، بودن خويش، را به عنوان يک ملت در تند باد
ريشه برانداز زمان ها و آشوب گسيختن ها و دگرگون شدن ها خلود می
بخشيم و در هجوم اين قرن دشمنکامی که ما را با خود بيگانه ساخته
و خالی از خوی برده رام و طعمه زدوده از شخصيت اين غرب غارتگر
کرده است، در اين ميعاد گاهی که همه نسل های تاريخ و اساطير ملت
ما حضور دارند با آنان پيمان وفا می بنديم امانت عشق را از آنان
به وديعه می گيريم که هرگز نميريم و دوام راستين خويش را به نام
ملتی که در اين صحرای عظيم بشری ريشه، در عمق فرهنگی سرشار از
غنی و قداست و جلال دارد و بر پايه اصالت خويش در رهگذر تاريخ
ايستاده است بر صحيفه عالم ثبت کنيم.