روزگار غريبی است نازنين
يا ما غريبه ايم با روزگار
يا وسعت غربتی است
در انتهای وحشی تمدن
نازنين شهرهای خونفشان
اگر تو را و مرا
می سوزانند و می کشند
چه باک
اگر
اگر زندگي
وصله ی تلخی است
چسبيده در پای آزادی
بگذار گسسته شود
نازنين سرزمين های گمنام
هر که هستی
هر کجا نفس می کشی
هر چه آيين توست
بيدار باش
هرگز بخواب نرو
در پای چوبه ی داری
که
انسان آزاده
قربانی بی داد آنست
نازنين هشيار سخت راه
که تورا
هميشه صدا کرده ام
تو
برافرازترين پرچمی
که بر قامت بلندت
هيچ رنگی
غبار وسوسه نمی پاشد
که بر قامت بلندت
هيچ برقي
به تيرگی نمی نشيند
خونی که می ريزد
تو آن را
باور راه می کنی
راهی
پوشيده از شکوفه های بهاری
تو
همان آفرينشی نازنين
که اشک تو
غم و شادی را
يکجا
در اين سرزمين خشک
به امانت سپرده است
روزگار غريبی است
يا ما
با روزگار غريبه ايم
يا روزگار
غريبه
با هجوم بی مروت شرم
بر
بقای وحشی اين بد صورتان
کوچه ها را خوردند
شهر ها را
درخت ها را
کبوتر ها را
آدم ها را خوردند
وای بر ما
وای بر ما
نازنين
اگر تو
در اين سرزمين سوخته
نمی بودی
تو
بيداری هستی نازنين
تو
دانشی
بی کرانگی
هستی ای تو
که عشق را
بر پيکر زخمی اين روزگار
و
آن روزگار
جاری می کنی
آری
نازنين من.