صفحه ی اول
 
fl 
بخش های ديگر
 
 
 
 
azar250

 دارا و آذر و ترامپ و مجتبی و شب اول مهر من

محمد علی اصفهانی

 

۳ مهر ۱۴۰۵

شب اول مهر بود و می‌خواستم چیزی بنویسم که لطافت سال های دور و دیر ماندهٔ کودکی و شب های اول مهرش را داشته باشد.
و نتوانستم.
انگار که راست راستی در های و هوی کهنه بازار سیاست تا آنجا گم شده ام که آن خود معصوم آن وقت های من نفرین کنان از من گریخته است و خیال برگشتن هم ندارد.

ترامپ فلان چیز را گفت. نتانیاهو فلان کار را کرد. مجتبی نمرد و رهبری را دید. آسمان ایران بسته شد. آن یکی را اعدام کردند. این یکی را زیر شکنجه کشتند. نان قسطی شد. قحطی در راه است. شوهر غیرتمند، همسر دوازده ساله اش را کشت. چند میلیون کودک از رفتن به مدرسه باز ماندند. اینجا اینطور شد. آنجا آنطور شد.

خفه شدم دیگر.
بگذار دو ساعت با خودم باشم. دو ساعت دفترچهٔ چهل برگی نو را محکم بغل کنم تا نیافتد و ورق هایش از هم جدا نشوند. دو ساعت صفحه به صفحهٔ کتاب درسی تازه از چاپخانه درآمدهٔ کلاس اول را بو بکشم. دو ساعت مداد های توی کیف مدرسه را بشمارم. دو ساعت به خانم معلم مهربان که پای تختهٔ سیاه ایستاده است نگاه کنم. او لبخند بزند و من لبخند بزنم. او بگوید «الف» و من بنویسم «ا».
و بروم و بروم تا «ی».
و وقتی که به «ی» برسم نتوانم بنویبسمش و هی کاغذ را با مداد پاک کن پاک کنم، و دوباره بنویسم و دوباره پاک کنم تا کاغذ سوراخ شود و من بترسم و سعی کنم که سوراخ کاغذ را پنهان کنم تا کسی نفهمد که بلد نیستم که بنویسم «ی».

وقتی که دیدم نمی‌توانم بنویسم، به یاد نمی‌دانم چه چیزی افتادم که خیلی سال پیش نوشته بودم و منتشرش کرده بودم.
گفتم که برای آرام کردن خودم هم که باشد، دوباره منتشرش کنم.
آن خودم که از من گریخته است را نمی‌گویم.
او، با این کَلک ها آرام نمی‌شود.
بار ها امتحان کرده ام و نشده است.
که گفته اند:
مَن جَرّبَ المجرّب، حَلّت بهِ النّدامَه.


با مهر و مهرگان و آذر و دارا و آدمی

 

ما، بچه های دوران دارا و آذریم. فکر می کنم که همان اوّل های دوران دارا و آذر، که نمی دانم از کی شروع شده بود، و نمی دانم بالاخره تا کی طول کشید.
وقتی برای اولین بار به دبستان رفتم، دارا و آذر را آنجا دیدم. و وقتی برای آخرین بار از دبستان برگشتم، باز هم دارا و آذر آنجا بودند.

آنطور که بزرگتر ها می گفتند، قبل از دارا و آذر اما، کتاب اول دبستان به روی خرابه های ری باز می شد:
«ای بابا، ای بیچاره، کی آمدی؟ خرابه های ری نزدیک تهران است.»
و این دو جملهٔ به هم پیوسته، نمی دانم چرا برایم همیشه از یک جنس دیگر بودند. از جنس چیزی شبیه شعر. و حسرت می خوردم که چرا دارا و آذر آمدند تا خرابه های ری را از چشم من پنهان کنند.

من آذر را خیلی دوست داشتم؛ اما، اگر بخواهم دروغ نگویم، دارا را نه به اندازهٔ آذر.
شاید برای این که آذر دختر بود و من پسر بودم.
نه به این خاطر که ـ پدر سوخته ـ  پسر ها معمولاً از دختر ها بیشتر خوششان می‌آید تا از همجنسان پدر سوخته تر از خودشان. بلکه به این خاطر که حلاوت اولین و زیباترین عشق همهٔ زندگیم مرا سر کلاس درس هم با خود تا جایی میان زمین و آسمان، جایی که فقط عاشق‌ها می‌دانند کجاست، می بُرد و در همانجا نگاه می‌داشت، و من از آنجا بود که به کتاب و دفتر و تخته سیاه نگاه می‌کردم.
حلاوت عشق «سیما»، همکلاسی شیطان بلای دوران کودکستان.
مادرم آن وقت ها همیشه می گفت و باور می کردم:
ـ بزرگ که شدی، سیما را برای تو می گیریم.

و هیچ وقت سیما را برای من نگرفتند.
یعنی اصلاً یادشان رفت.
بی آن که بدانند که من یادم نمی رود.
و هنوز هم که هنوز است باید کوچه پس کوچه های کودکی را به دنبال او بگردم تا بلکه پیدایش کنم و هسته های تمبر هندی را که برای او جمع کرده ام یکی یکی پیش او بشمارم و به او بدهم و او به من لبخند بزند.
و من برای لبخندش بمیرم.
و بعد که با گرمی دست هایش دوباره زنده شدم، برویم سر کلاس.
و ما پسر ها در یک ردیف، و او و بقیهٔ دختر ها در یک ردیف دیگر، موازی هم بنشینیم، و دختر ها دست هاشان را مثل وقت قنوت نماز، جلوی صورت هاشان بگیرند و بخوانند:
ـ ما سر باز به کوچه نمی رویم.
و من نفهمم که سر باز با سرباز فرق دارد، و تعجب کنم که چرا دختر ها نباید سرباز به کوچه بروند.
مسلمانی هم مسلمانی های قدیم! زنگ که می‌خورد و می‌رفتیم توی حیاط ، دیگر از این حرف ها خبری نبود، و خانم معلم برایمان ساز دهنی می‌زد و ما ها همه، پسر و دختر، با همدیگر می‌رقصیدیم!

و شاید هم به دلیلی دیگر.
امّا قدر مسلّم، این را می دانم که این، به خاطر دارا بودن و ندار نبودن دارا نبود. چون هیچ وقت به آنچه «کینهٔ طبقاتی» می نامندش، اعتقادی نداشتم و ندارم. اگر چه آن را در کتاب علم الاشیاء جمهوری قرقیزستان نوشته بوده باشند؛ و اگرچه آن کتاب را به صورت پلی کپی، در سال های بعد، سال های دانشجویی من، زیرمیزی و یواشکی، دست به دست چرخانده باشند و به من هم داده باشند تا بخوانم.

کار تحلیل طبقاتی و غیر طبقاتی را نباید به عقدهٔ طبقاتی و غیر طبقاتی سپرد.
آدم برای این که در موقع تحلیل طبقاتی و غیر طبقاتی دچار عقدهٔ طبقاتی و غیر طبقاتی نشود، باید بیشتر به تحلیل کردنِ تحلیل خود بپردازد تا به تحلیل خود.
اگر نه قبل از هر تحلیلی، اقلاً قبل از نتیجه گیری از هر تحلیلی و حکم خود را صادر کردن و دفتر را بستن، باید خود آن تحلیل را تحلیل کرد.

البته، چون شما بچهٔ خوبی هستید و من می‌خواهم به شما تخفیف بدهم است که می‌گویم خود تحلیل را، و نمی‌گویم خود را، و ضمیر نهان خود را که بر انتخابِ داده ها و بر نتیجه گیری از داده های انتخاب شده و عبور کرده از صافی، و بر ذهن و حوزهٔ تعقل و تفکر آدم تأثیر می‌گذارد، و در حالت طبیعی غالباً همه چیز را تحت نفوذ خود دارد و به سویی که خود می‌خواهد می‌برد.

بیشتر تحلیل ها، وقتی که تحلیل شوند، تحلیل می روند. یعنی آب می روند.
مثل پارچه‌های بزّاز بیچارهٔ کلاس های درس حساب، که یک توپ پارچه می خرید، و پارچه‌ها بعد از شسته شدن، متری پانزده سانتیمتر، یا بیست سانتیمتر، یا هر قدر که به انصاف معلم حساب، و انصاف سازندهٔ پارچه، و انصاف کلّی‌فروش بستگی داشت، آب می‌رفتند.

آن‌وقت‌ها نمی‌فهمیدم که این بزّاز اگر راست راستی بزّاز بود، چرا فقط یک توپ پارچه می‌خرید.
و باز نمی‌فهمیدم که این بزّاز چرا پارچه‌هایش را قبل از فروش می‌شست تا هم کار دست خودش بدهد و هم کار دست ما که می‌بایست یا بتوانیم مسألهٔ حساب را حل کنیم و یا تقلّب کنیم و یا کتک بخوریم.

در تریای دانشکده، یک روز یکی می‌گفت که علّت این کار بزّاز، درستکاری او بوده است، و او می‌خواسته است که خریداران که با پارچهٔ او لباس درست می‌کنند، بعد از آن که لباسشان را می‌شویند، لباس به تنشان تنگ نشود.
امّا یکی دیگر ـ همان که پلی کپی کتاب علم الاشیاء جمهوری قرقیزستان را زیر میزی به من رسانده بود ـ اعتقاد داشت که این مزخرفات را سرمایه داری جهانی (آن وقت ها هنوز نئولیبرالیسم اختراع یا اکتشاف نشده بود) ساخته است تا خودش و بورژوازی کمپرادر، که یکی از نمایندگانش همین بزّازی بود که یک توپ پارچه خریده بود، را شریف و با احساس مسئولیت معرفی کند.

آن روز نزدیک بود که کار به زد و خورد هم بکشد که مطابق معمول، من واسطه شدم و ماجرا تا بحث های بعدی به خیر گذشت.
امّا بعد ها، خیلی بعد از آن روز، بالاخره خودم به راز معمای آن بزّاز، پی بردم:
به نظر من، او دچار دغدغهٔ شناخت صُوَر غایی نمود ها، و چگونگی و سرانجام و نهایتِ شوندگی بود ها شده بود.

بعضی‌ها ممکن است بگویند که این نظر، نظر درستی نیست. چون در آن صورت، دغدغهٔ او با به دست آوردن طول و عرض واقعی پارچه ها تمام نمی‌شد؛ بلکه او می‌بایست تک تک خریدارانش را دنبال می‌کرد و می‌دید که پارچه ها چه سرانجامی پیدا می‌کنند.
ضمن احترام به این منتقدین (و قبل از آن که به دلیل پافشاری شان بر انتقاد از من پی به سوء نیت و مأموریت شان ببرم و ناچار شوم مشت محکمی به دهان یاوه گویشان بکوبم) باید بگویم که متأسفانه نمی توانم انتقادشان را چندان وارد بدانم:
اشیاء ــ کم و بیش ــ ماهیتشان از قبل، روشن است. همین که «بودن»شان مشخّص باشد، مسیر کلیِ «شدن»شان هم مشخّص است.

مثلاً اگر یک پارچه، پارچهٔ کت و شلواری باشد، از بعضی استثنا ها که بگذریم، آخر سر، یا همانطور که بود می‌مانَد، و یا کت و شلوار می‌شود. یعنی یا کت می‌شود، یا شلوار می‌شود، و یا کت و شلوار می‌شود.
و این، بستگی به عوامل تقریباً از پیش مشخصی دارد از قبیل نیاز خریدار، و سلیقهٔ خریدار، و توان خریدِ خریدار، و همچنین دستمزد خیاط، که توان پرداخت آن را باید با توان خرید خریدار، جمع، و نتیجه را، از جیب خریدار و یا پدر و مادر و کس و کار خریدار کم کرد.

اما این که شکل شلوار، چه طور از کار در می‌آید، مثلاً پاچهٔ آن مثل پاچهٔ شلوار «آقا مهدی کلّه دار»، دکمه دار می شود، و یا مثل پاچه و ساق شلوار ژیگول گشنه ها، لوله تفنگی، و یا این که مثلاً کتِ دوخته شده، چهار دگمه می شود یا دو دگمه، و یا چاکدار می شود یا بی چاک، و غیره و غیره، تغییری در ماهیت پارچه و اصل قضیه نمی دهد.

این، در آدم‌هاست، نه در اشیاء، که از «بود» و وجود اولیه، نمی‌توان به ماهیت پی برد.
ماهیت آدم‌ها، شونده است. شوندهٔ متغیر. و شکل گیرنده در زمان. به تناسب پروسهٔ رشد و تکامل تدریجی هر فرد.
این، بودِ آدم‌ها، که با ماهیت آن‌ها به اشتباه گرفته می‌شود است که ثابت است و پیشاپیش معلوم است، نه ماهیت آدم‌ها.
ماهیت آدم‌ها، که با بودِ آن ها به اشتباه گرفته می‌شود، ثابت نیست. یعنی اصلاً وجود ندارد تا ثابت باشد یا ثابت نباشد. بلکه به تدریج وجود می یابد.
در حرکت.

و این حرکت ــ بسته به چشم انداز و جهت و سمت و سو ــ شاید حرکت به پشت سر باشد و شاید حرکت به پیش رو. اما قطعاً نفی خود، که سکون است نیست.
وجود او در پشت سر یا پیش روی اوست که معنا می‌یابد.
یعنی در هیچ وقت و هیچ کجا.
چرا که هر پشت سری پشت سر تری دارد، و هر پیش رویی پیش رو تری!

اصلاً فرق میان آدم و شیء هم در همین است.
کافی است که کمی به خودمان، و به دور و بر خودمان نگاه کنیم، و آدم ها را، اینچنین، از اشیاء تشخیص دهیم.
منظورم، آدم هایی که شیء هستند نیست البته.

بازنویسی: اول مهر ۱۳۹۴
بازنشرِ بازنویسی: سوم مهر ۱۴۰۵

ققنوس ـ سیاست انسانگرا

 
صفحه ی اول
 
fl 
بخش های ديگر