راه جبران مردمگرایی مبتذل دیروز، تقابل با مردم امروز
نیست
محمد
علی اصفهانی

۸ فروردین ۱۴۰۴
تا حالا شده است آیا که من
و شمای به قول نسل های کنونی، پنجاه و هفتی، از خود پرسیده
باشیم که آن هایی که پس از ما آمده اند و خواهند آمد، تا به کی
باید تقاص نادانی ها و هول زدگی ها و جوگیر شدن های نسل ما را
پس بدهند و در آتشی که ما برای خود و برای آن ها افروخته ایم
بسوزند؟
و آیا ما حق داریم یا نداریم که آن ها را به خاطر
آن که ما را دوست نمیدارند سزنش کنیم؟
کم نیستند کسانی
از نسل ما که شب ها با وجدانی آسوده به خواب میروند، و حتی
مفتخرانه شاهکار تاریخی خود را به رخ قربانیان میکشند و آن را
چون دشنامی آلوده و خیس به سر و روی آن ها پرتاب میکنند، و
آنگاه اگر پاسخی در خور یا نا در خور دریافت کنند، داد و هوار
سر میدهند که چرا تفرقه میاندازید و آب دهانی را که به سر
وروی شما پرتاب کرده ایم با دستمالِ ضد عفونی نشده و بدون
رعایت نکات بهداشتی پاک میکنید.
من در این چند سطر،
روی سخنم با این ها نیست، و با جمعِ ـ به نسبت ـ غیر اندک و
باید گفت در اکثریتِ کسانی است که نه به دنبال توجیه گذشتهٔ
خود هستند، و نه به آنچه در آن زمان کرده اند افتخار میکنند،
اما گاه پیش میآید که ناخودآگاه به همان راه دستهٔ دیگر
میروند.
روی سخنم در این چند سطر، با یک جمعِ ـ به نسبت ـ
غیر اندک و باید گفت در اکثریت، از کل ما بازماندگان قلیل و رو
به انقراضِ روزگاران سپری شده است!
ـــــــــــــــــــــــــ
اگر زمانی با یک پوپولیسم
پراگماتیک مبتذل، از کسانی که اکثریت مردم میپنداشتیمشان و اقلیتی
بیش نبودند که به دلیل گشاده شدن فضای ابراز وجود سیاسی، و در
موقعیتی نامعمول تا پیش از آن، بسیار بزرگتر از اندازهٔ واقعی
خود به چشم میآمدند دنباله روی کردیم، راه جبران آن اشتباه
این نیست که امروز رو در روی مردم بایستیم و بخواهیم نظر خود
را به آن ها تحمیل کنیم.
ممکن است که آنچه ما به آن
معتقدیم بسیار درست تر و بر حق تر از آنچه عدهیی دیگر به آن
معتقدند باشد.
اما به محض آن که با چنین نگاهی، تکثر آرا را
دور بزنیم یا برایش شرط و شروط بگذاریم، از هر گونه صلاحیت و
حقانیتی تهی میشویم.
آنچه من به آن معتقدم، اگر به من
اجازه دهد که تکثر آرا را دور بزنم یا برایش شرط و شروط
بگذارم، قطعاً ناحق و باطل است، اگرچه در تئوری کیفیتی بسیار
بهتر از کیفیت اعتقادات دیگران داشته باشد.
تردیدی در
این نیست که امروز، از اصلاح طلبِ خواهان «گذار» شده تا چپ
کلاسیک و چپِ روزآمد شده، و تا جمهوری خواه و مشروطه خواه و
پهلوی خواه، و تا ملی گرای غیر اتنیکی و ملی گرای اتنیکی (ملی
گرای قومیت طلب)، تا روشنفکر مستقل و روشنفکر معتقد به یک
ایده ئولوژی معین، و تا مسلمان و غیر مسلمان، همه و همهٔ افراد و
نیرو های درون صف مردم، در مبارزه با ج.ا سهیم هستند و خواست مشترک و خواست
های نامشترکی دارند.
خواست مشترک، پایان دادن به حاکمیت
ج.ا است. و خواست های نامشترک تا بخواهی بسیارند.
خواست
مشترک اما بدون التزام عملیِ از سر اعتقاد و با طیب خاطر به
تکثر آرا، همانی است که ما را به سیاهچالهٔ ۲۲ بهمن رسانید.
همان «همَه با هم» خمینی است.
نه «همِه با هم» زن، زندگی،
آزادی.
و خواست های نامشترک نیز بدون پایبندی به تکثر آرا،
فاقد کوچکترین ارزش و مشروعیتی هستند، و همان به که نامشترک
بمانند.
ـــــــــــــــــــــــــ
یک مورد معین
که در شرایط کنونی، اهمیت خاصی پیدا کرده است و باید به آن
پرداخت مورد رضا پهلوی و هواداران و حامیان مشروطه خواه و
جمهوری خواه اوست.
انکار وجود بخش جدی و قابل توجهی از
مردم که به هر دلیلی ـ درست یا نادرست ـ با او و پدر و پدر
بزرگ او احساس همدلی میکنند، اگر از سر ناآشنایی با واقعیتِ
خوب یا بد فضای ذهنی جامعهٔ امروز ایران نباشد، فریب دادن خود
یا دیگران، و یا فریب دادن خود و دیگران با هم است.
و آن کس
در برخورد با واقعیت، نیاز به فریب دادن خود یا دیگران، و یا
خود و دیگران پیدا میکند که اعتماد به نفس نداشته باشد.
کسی که اعتماد به نفس دارد، برای تغییر دادن واقعیتی که
به هر دلیلی ـ به حق یا به ناحق ـ برای او خوشایند نیست، نخست
وجود آن را به عنوان یک عینیتِ خارج از ذهن و مستقل از خوشایند
و ناخوشایند خود میپذیرد، و بعد به چگونگی تغییر دادن آن فکر
میکند.
اما خیلی از کسانی که اعتماد به نفس دارند،
اعتماد به نفسشان بالاخره کار دستشان خواهد داد. چرا که شرط
معقول بودن اعتماد به نفس این است که در آدم واقعاً چیزی که
بشود به آن اعتماد کرد و بر آن استوار بود وجود داشته باشد؛ و
اگر وجود نداشته باشد، آدم به جای خوشخیالی، بهتر است که سعی
در به دست آوردن آن کند.
این را از آن رو یادآوری کردم
که آنچه در این مقاله میآید، کسانی که اعتماد به نفسشان غیر
معقول است را، و همچنین کسانی که فاقد اعتماد به نفس هستند و
از نزدیک شدن به آنچه برایشان تابو و نزدیک نشدنی است برآشفته
میشوند را بر نیاشوبد.
ـــــــــــــــــــــــــ
وقتی که جوانِ بی تجربهٔ از همه چیز و بر همه چیز عاصی
شدهیی در یک واکنش خود به خودی و احیاناً شرطی، به پرخاشگری
روی میآورد و گناه مجاهدین و دشنام ها و «مرگ بر» گفتن ها و
تحریکات مستمر آن ها علیه رضا پهلوی را به پای چپ و راستِ همهٔ
به قول خودش پنجاه و هفتی ها مینویسد، برای نلغزیدن و گرفتار
نشدن در دایرهٔ بستهٔ کنش و واکنش های
ناسنجیدهٔ پایان ناپذیر، باید به گفتگوی دیوانهٔ عاقل با
زنجیری که عاقلان دیوانه بر پای او نهاده بودند، در شعر اختر
درخشان آسمان ادب ایران، پروین اعتصامی، پناه بُرد که:
ما
سبکساریم، از لغزیدنِ ما چاره نیست
عاقلان با این گرانسنگی
چرا لغزیده اند؟
برای یک فعال سیاسی مستقل، چه هراسِ تا
آنجا جدییی از رضا پهلوی و دوستداران او باید وجود داشته
باشد که با ناسزاگویی و تعابیر زننده و تحریک کننده و حتی «مرگ
بر» بیان شود و بخشی از جامعه را بیهوده و بی ثمر و بد ثمر
علیه بخشی دیگر برانگیزاند؟
مجاهدین اگر چنین میکنند
برای خودشان دلیلی دارند. آن ها میبینند که حاصل لابیگری های
پر هزینهٔ سالیان درازشان به نزد آمریکاییان به بهای نفی آخرین
ذرات هنوز بازمانده از هویت گذشتهٔ خود، و تن دادن به هر شرط و
شروطی که آن ها برایشان گذاشته اند، به دلیل مطرح شدن بیشتر از
پیش رضا پهلوی و فعالیت های او در خطر افتاده است.
این
به کسی که بر سر میز قمار امپریالیست ها ننشسته است و آیندهٔ
خود را ژتون بازی چنین میزی نکرده است چه ربطی دارد؟
و چرا
او باید خود را برای هیچ و پوچ با بخشی از هم میهنان خود که ـ
به درستی یا به نادرستی ـ به رضا پهلوی علاقه دارند و تعدادشان
هم اصلاً کم نیست رو در رو قرار دهد و آن ها را علیه خود و
جریان فکری و سیاسی خود تحریک کند، و کار به شعار های عکس
العملی شرم آوری چون «سه مفسد» بکشد؟
که چه؟
مدتی
است که رضا پهلوی، به کابوس مجاهدین تبدیل شده است، و ناسزا ها
و دشنام های شبانه روزی و «مرگ بر» گفتن های مجاهدین علیه رضا
پهلوی، و بمباران کردن بعضی سایت های معتبر چپ با متونی که با
نام های مستعار و رنگارنگ در ستاد تبلیغاتشان تهیه میکنند و
میفرستند، عمدتاً به این منظور است که از دیگرانی که هیچ سود
و زیانی چه در این سوی و چه در آن سوی قضیه متوجهشان نیست، به
عنوان کارت بازی بر سر میز قمار آمریکایی ها استفاده کنند.
کجای این میز قمار به افراد و نیرو های ترقی خواه و متکی
به خود در طیف های چپ و راست و میانه ربط دارد؟
و اگر داشته
باشد هم چرا باید نشانی فرعی را به عنوان نشانی اصلی به
مخاطبان خود بدهند و خاک در چشم آن ها بپاشند؟
مگر ما بر سر
این میز قمار نشسته ایم، که نگران باختن در برابر حریف مفروض
یا غیر مفروض باشیم؟
یا مگر ما واقعاً فکر میکنیم که در
فردای نابودی ج.ا، سلطنت در ایران برقرار خواهد شد و مردم
پادشاهی را بر جمهوری ترجیح خواهند داد و خواهند گفت که ما
خواهان این هستیم که یک نفر تا آخر عمر بر ما حکومت کند و بعد
هم ارشدِ اولاد او (حالا اولاد ذکور یا اناث) جانشین او شود؟
خود رضا پهلوی، ولیعهد نظام پادشاهی هم به چنین چیزی معتقد
نیست و بار ها این را گفته است!
واقعیت صحنه، به زبان
ساده اینچنین است:
جناح های متعارف امپریالیسم، با محاسبهٔ
منافع خود، نسبت به رضا پهلوی نظر مثبتی دارند، و او را به صفت
یک نمایندهٔ راستِ میانه که از اول با فرهنگ قابل قبول برای آن
ها رشد و پرورش یافته است و به چنان فرهنگی تظاهر نمی کند، و
پایگاهی نیز در میان بخشی از مردم خودش دارد ترجیح میدهند.
و جناح های نامتعارف امپریالیسم که به دنبال منافعی دیگر و در
پی چیزی دیگر هستند و به تعبیری میتوان آن ها را امپریالیست
های کهنه یا از دور خارج شده و روزآمد نشدهیی دانست که درنده
خویی هاشان هنوز هم صورتی خام و عریان و وحشی و بی پوشش دارد،
از او و ناسیونالیسم او (و پدر او) میترسند.
و برای
همین است که این دستهٔ اخیر، نظیر مایک پمپئو (رییس سازمان
سیا، و وزیر دفاع بعداً طرد شدهٔ کابینهٔ قبلی ترامپ)، در
انواع مراسم و دیدار ها و نشست های کوچک و بزرگ با مجاهدین، با
غیظ و کینه و نفرتی کم نظیر علیه رضا پهلوی داد سخن میرانند و
به او ناسزا میگویند، و کوچک تر هاشان هم به کنفرانس های
جهانی علیه رضا پهلوی شکواییه مینویسند و در مورد دعوت از او
اعلام خطر میکنند و از استبداد پدر و جد او سخن میرانند.
تو گویی که اینان جد اندر جد، حامیان شریف و خوشنام و
خوشسابقهٔ مردم سراسر جهان از ویتنام تا افغانستان و عراق و
فلسطین بوده اند و هستند و حالا از سر خیرخواهی برای مردم
ایران، دلواپس بازگشت استبداد سلطنتی شده اند و از این بابت
احساس تکلیف شرعی کرده اند!
ـــــــــــــــــــــــــ
و اما دو کلام هم در مقام ختم مقال:
زمانی نه چندان
دور، در عهد جرج بوش پسر، در حالی که رهبر مجاهدین، تمام توش و
توان خود را برای راندن آمریکا به سوی اشغال ایران در تکمیل
اشغال عراق به کار گرفته بود و افراد خود در عراق را به عنوان
پیشمرگان ارتش آمریکا به او و ژنرال پترائوس و فرماندهان
میدانی جنگ عراق و افسران برگماشته در خاک اشغال شده پیشنهاد
میکرد، رضا پهلوی طی سفر های دورهیی در شهر ها و کشور های
اروپا، با جدیت و پشتکار، علیه حملهٔ نظامی به ایران هشدار
میداد، و به شکلی که برنامه ریزی برای خنثی کردن اقدامات
مجاهدین را تداعی میکرد ـ و فکر می کنم که چنین هم بود ـ
رهبران جهان را به فاصله گرفتن از ایده های پیدا و پنهان جرج
بوش و اعوان و انصار او در بارهٔ ضرورت اشغال ایران و «استقرار
دموکراسی از دمشق تا تهران» فرا میخواند.
او، همچنین
تا همین اواخر، به درستی، از بیان مخالفت صریح خود با تحریم
های اقتصادی علیه مردم ایران در پوشش تحریم ج.ا، کوتاهی
نمیکرد، و توضیح میداد که این تحریم ها گرچه قطعاً به ج.ا هم
ضربه میزنند، ج.ا را در سرکوب مردم ایران قوی تر، و مردم را
آسیبپذیر تر میکنند، و باید به تحریم های دیپلماتیک و راهکار
های دیگر فکر کرد.
اما، این روز ها، من نه آن رضا
پهلوی، بلکه رضا پهلویِ شاید جوگیر شدهیی را می بینم که مخالفتش با
تجاوز به ایران کمرنگ شده است، و بر ضرورت هرچه بیشتر شدن فشار
بر گلوگاه مردم ایران تحت عنوان تحریم اقتصادی ج.ا تأکید
میکند، و اخیراً هم به تقلید از مجاهدین، فعال کردن «مکانیسم
ماشه» را طلب کرده است.
فعال کردن مکانیسم ماشه، یعنی شلیک به قلب مردم ایران برای مجروح کردن
بیشتر دست و پای مجروح شدهٔ ج.ا در بیرون ایران.
اگر
رضا پهلوی، همچنان به بی توجهی به آنچه او و مجاهدین را از
یکدیگر متمایز میکرد و میکند ادامه دهد، شاید در آیندهیی
نزدیک، او هم که هواداران افراطیاش بر خلاف تصریحات خود او
شاه آینده میخوانندش، مثل خانم رییس جمهور آینده، خواهان قرار
دادن کشور ایران (که فعلاً ج.ا، آن و مردم آن را به گروگان
گرفته است و سپر خود کرده است) ذیل فصل هفتم منشور ملل متحد نیز بشود.
فصل هفتم منشور ملل متحد، اقدامات نظامی را علیه
کشوری که تهدیدی برای صلح جهانی است در صورتی که این اقدامات
توسط شورای امنیت ضروری
تشخیص داده شود تجویز میکند.
که یکی از نمونه های عملیاش
را در لیبی شاهد بوده ایم.
تا جایی که من
اطلاع دارم، رضا پهلوی این یکی را هنوز نخواسته
است.
و داخل پرانتز، خوب است که او بداند که به احتمال
بسیار زیاد، این ایدهیی است که توسط همان بخش از امپریالیست
ها که به او دشنام می دهند و در تلاش حذف او هستند و در قسمتی
از این مقاله به آن ها اشاره شد، «توصیه» شده است و رله
میشود.
نداشتن تجربهٔ عملی، و آلوده نبودن به زرنگی
هایی که برای حضور در مناسبات کثیف حاکم بر دنیای
اربابان بیمروت جهان لازم است، و حمایت بخشهایی از مردم در
جریان جنبش زن، زندگی، آزادی از او، میتواند رضا پهلوی را از
خود او ـ خود خوب یا بد او ـ تهی کند.
او اگر میخواهد
خودش ـ با خوب یا بد خودش ـ باشد نه فتوکپی دیگران، باید از
توصیه های بعضی خیرخواهان نادان یا آلوده یا مشکوک حذر کند.
و ما هم اگر میخواهیم خودمان ـ با خوب یا بد خودمان ـ
باشیم نه کارت بازی دیگران بر سر میز قمار، باید بتوانیم که
آنچه به آن معتقدیم و ـ به حق یا به ناحق ـ درست میدانیم را
بدون زیر پا گذاشتن التزام عملی به تکثر آرا، و بدون تحریک و
دشنام و ناسزا بیان کنیم.
۸ فروردین ۱۴۰۴
ققنوس ـ
سیاست انسانگرا