در گرد و خاک خاطره های امیرخیز
محمد علی اصفهانی |
۱۴ مرداد ۱۴۰۵
فروکش کردن موقت جنبش های مردمی که در صورتی که تجاوز
نظامی آمریکا و اسراییل به میهن ما نمیبود همچنان رو
به اوج بودند را اگر به حساب شکست این جنبش ها، و یا
به حساب بیعملی توده ها بگذاریم، هم اشتباه کردهایم
و دیالکتیک مبارزات تودهیی را به درستی نشناختهایم،
هم به سوی سَرخوردگی و انفعال سُر خوردهایم، و هم ج.ا
را در دریدگی ها و درندگی هایش دریده تر و درنده تر
کردهایم.
آن متجاوزانی که از بیرون به میهن ما هجوم آوردهاند،
و این متجاوزانی که از درون بر ما میتازند چیزی
جز این نمیخواستند و نمیخواهند.
یکی از اهداف تجاوز خارجی
ـ علی رغم ادعایی درست بر عکس ـ نا امید کردن مردم از
خویشتن خویش، و چشم دوختن آنان به ناخویشتنان ناخویش
است.
و هدف ثابت ج.ا، هم همیشه
فراهم آوردن شرایطی بوده است که به سرخوردگی مردم از
مبارزه، و سوق دادن آن ها به سمت انفعال و بی عملی و
انتظار بی ثمر کمک کند.
یکی از نقاط تلاقی آن
متجاوزان و این متجاوزان، همینجاست.
ـــــــــــــــــــــــــ
چیزی که آن متجاوزان و این متجاوزان توان درکش را
ندارند این است که نه چشم دوختن به متجاوز بیرونی، تا
ابد ادامه خواهد داشت، و نه سرخوردگی فرضی یا غیر فرضی
مردم از مبارزه، دوام آوردنی است و به بقای ج.ا خواهد
انجامید.
ارعاب و اعدام و کشتار، تا به امروز نتیجهیی نداشته
است جز افزون تر کردن اشتیاق مردم به سرنگونی ج.ا، و
نفرت و خشمِ متراکم شده و سرانجام با قدرتی مضاعف در
مضاعف منفجر شوندهٔ آن ها از سویی، و
ریزش و به آخر خط رسیدن هرچه بیشتر باقی ماندهٔ افراد و نیرو
های بدنهٔ ج.ا از سوی دیگر.
متجاوز خارجی، همانطور که به روشنی میبینیم، با ضد و
نقیض گویی های مکرر خود، و با ویران کردن ها و تهدید
به ویران کردن های زیرساخت های حیاتی میهن ما، و
با مختل کردن هر چه بیشترِ زندگی روزمرهٔ مردم، و با
فشردن گلوی آن ها با تحریم هایی که اسماً ج.ا را و
رسماً و عملاً مردم را نشانه گرفته اند، روز به روز
از امید آن بخش از مردم که به او امید بسته اند می
کاهد و بر باور آن ها و باور عمومی به ضرورت اتکا به
خویش میافزاید.
ـــــــــــــــــــــــــ
اما برای اتکای به خویش، باید چیزی در خویش داشت که به
آن اتکا کرد. و «خویش» در اینجا خویش فردی نیست و خویش
جمعی است.
«مردم» مجموعهیی از فرد
هایی است که هر کدامشان به تنهایی هویت و ماهیت و
خصوصیاتی دارد که با هویت و ماهیت و خصوصیاتی که در
روح جمعی شکل میگیرند و ساخته و پرداخته
میشوند یکی نیست.
شکل گرفتن، یعنی به شکلِ
بی شکلی بودن.
بی شکلیِ دائماً تغییر
یابنده.
و این تغییر، به تناسب
شرایط، گاهی می تواند بسیار تعیین کننده باشد. و
سریع و غیر منتظره.
یک نیروی متشکلِ خوب
یا بد، مردمی یا ضد مردمی، و یا اساساً نه این و نه
آن، اگر شرایط را به درستی بشناسد و تجزیه و تحلیل
کند، نقش مؤثری در این تغییر، و در جهت دادن به این
تغییر خواهد داشت.
یک نیروی غیر متشکل، یا یک
فرد هم ـ باز به تناسب شرایط ـ بالقوه میتواند چنین
باشد و چنین کند. رسانه های ارتباط جمعی، و بعضی
نهاد های اجتماعی و فرهنگی (در تعریف علمی کلمهٔ نهاد)
هم گاه چنین نقشی را ایفا میکنند.
انقلاب مشروطیت نیز همینطور پیش رفته است. اما موضوع
این نوشته، پرداختن به چند و چون انقلاب مشروطیت نیست.
اگر به آنچه «انقلاب پنجاه و هفت» نامیده میشود
و به ما نزدیک تر است ـ و فجایعی که در این چند دهه رخ
داده اند تمامشان مستقیماً و بیواسطه به آن مربوط
میشوند و حتی عمدتاً ریشه در آن دارند ـ نگاه کنیم
باز هم همین را میبینیم.
پیشتر از این، بار ها نوشته ام که ماجرا های آن مقطع از
تاریخ ما، دو مرحلهٔ کیفی متفاوت داشت که میشد ـ اما
نشد ـ که از یکدیگر تفکیک شوند و نتیجهیی دیگر حاصل
شود.
نخست این را برای خودمان مشخص کنیم که مبارزه برای
عدالت سیاسی و عدالت اقتصادی، همچنان که در ج.ا، در
نظام پیشین نیز، در ذات خود هم مشروع بود و هم ضروری.
اما به شرطِ:
ـ راه درست،
ـ درست راه رفتن در راه
درست،
ـ و گام های سنجیده.
اگر راه را درست انتخاب نکنیم، هر قدر هم که درست راه
برویم، از جایی دیگر سر در میآوریم، و حتی ممکن است
که در سنگلاخ ها مدفون شویم.
اگر راه را درست انتخاب کنیم، اما درست راه نرویم، آخر
و عاقبتی بهتر از حرکت در راه نادرست نخواهیم داشت.
و اگر، هم راه را درست انتخاب کنیم و هم درست راه برویم، اما
گام ها را سنجیده بر نداریم و پیش از هر گام نه فقط
گام بعدی بلکه گام بعد از گام بعدی را سبک و سنگین
نکنیم، در اوایل یا اواسط راه، باز خواهیم ماند و در هم خواهیم شکست.
ـــــــــــــــــــــــــ
دو مرحلهٔ متمایزی که به آن اشاره کردم را، همراه با
شرح و تفصیل، در مقالهٔ «آزمون و خطا» چنین از یکدیگر
جدا کرده بودم:
مرحلهٔ اول:
تمرکز بر محدود کردن
اختیارات شاه در چهارچوبی که قانون اساسی مشروطیت برای
او تعیین کرده بود؛ تأمین آزادی های سیاسی؛ تضمین
امنیت فعالیت های سیاسی؛ برگزاری انتخابات سالم؛ رعایت
قوانین برآمده از مجلس و دولت منتخب آینده؛ و حرکت در
جهت عدالت اجتماعی و اقتصادی.
در آن مرحله، تشکل ها و سیاستمداران کلاسیک، مدافعان
حقوق بشر، روشنفکران، اهالی مطبوعات، نویسندگان، و
شاید ـ بالقوه ـ بخشی از کارگران، هژمونی داشتند.
مبارزهٔ چریکی، هم به بن
بست رسیده بود، و هم با باز شدن نسبی فضای سیاسی،
جاذبهٔ خود (و فلسفهٔ وجودی خود) را از دست داده بود،
و فقط می توانست ذهن تعداد بسیار اندکی از مبارزان را
همچنان به خود مشغول داشته باشد.
مرحلهٔ دوم:
رویش قارچگونهٔ خمینی و
روحانیت سیاسی که عملاً بقیه را یا از صحنه راندند، و
یا به دنبال خود کشانیدند.
از آن پس، آنچه تحت عنوان «انقلاب» ادامه یافت، تحت
هژمونی ضد انقلاب قرار گرفته بود و سنخیتی با یک
انقلاب مردمی نداشت. اگرچه حضور وسیع مردم بود که آن
را شکل داد. مردمی که عمدتاً هیچ وقت سیاسی نبودند و
ناگهان سیاسی شده بودند.(۱)
طبعاً امروز با دیروز متفاوت است، و در فرصت محدودی که
هنوز تا تعیین تکلیف شدن به دست خودمان یا تعیین تکلیف
شدن به دست دیگران برایمان باقی مانده است، نه «تشکل
ها و سیاستمداران کلاسیک، مدافعان حقوق بشر،
روشنفکران، اهالی مطبوعات، نویسندگان، و شاید ـ بالقوه
ـ بخشی از کارگران» خواهند توانست ج.ا به صفت یک
دیکتاتوری غیر متعارف و غیر کلاسیک را به راه بیاورند
و متعادل کنند، و
نه محمد رضا شاهِ متعلق به جهان معاصر را میتوان با
مردار های کفن پارهیی مقایسه کرد که ناگهان در میان
طوفان و رعد و برق و سیلاب های فاجعهٔ شوم پنجاه و هفت
از گور تاریخی خود سر برداشتند و به سوی فلات سرسبز
ایران سرازیر شدند.
این که حالا در این فرصت محدود چه باید کرد و چه نباید
کرد را، به عنوان یک پرسش اساسیِ دشوار، در مقالهٔ
پیشین (۲) در برابر خرد جمعی قرار داده ام و همچنان
منتظر پاسخم.
فعلاً، برای این که سخن به درازا نکشد، و ضمناً یاد و
خاطرهٔ انقلاب بزرگ مشروطیت را هم در این سالگرد
خجسته، گرامی بداریم، شعر «در گرد و خاک خاطره های امیر
خیز» را که چهل سال پیش نوشته بودم در اینجا
میآورم.
اصلاً یکی از خاصیت های
شعر، همین است که وقتی که کلمه ها از حرکت مستقیم یا
شکسته یا معوج در خط وا میمانند، آن ها را وارد حجم
میکند تا تپش را جاگزین حرکت کند.
و تپش، یعنی زندگی.
۱۴ مرداد ۱۴۰۵
در گرد و خاک خاطره های امیرخیز
گفتی: هنوز شهر،
تماشاییسْت
و گرتههای روشن تاریخ را
هنوز
شلّیک میکنند
از کوچههای خاکی تبریز
گفتی: هنوز شهر، تماشاییسْت
وَ میوزد
در خوابهای دَرهم و
آشفتهٔ شبش
صبح هزار واقعهْ بیداری
سرریز
٭
گفتی:
چندین هزار بالْبالْ که
پَرپَر شد.
امّا هنوز
این آشیانهها، سر این
شاخهها ـ ببین ـ :
چندین هزار دفعه کبوتر به
زیر پر دارند!
گفتی: بگو!
چندین هزار شاخه ـ بگو! ـ
چندین هزار بار، کبوتر
دارند؟ ٭
گفتی: هنوز شهر
تماشاییسْت
و گرتههای روشن تاریخ را
هنوز
شلّیک میکنند
از کوچههای خاکی تبریز
دیدم هنوز رهگذری میرفت
از سنگری به سنگر دیگر
در گرد و خاک خاطره های
امیرخیز!
ـــــــــــــــــــــــــ
۱ ـ آزمون و خطا ـ ۲۲ بهمن ۱۴۰۰
www.ghoghnoos.org/aak/220211.html
۲ ـ شما را اهلیّتِ گفت
هست؟ لطفاً بگویید که چه باید کرد ـ ۵ تیر ۱۴۰۵
www.ghoghnoos.org/aak/260626.html
همچنین: خرده فرمایشاتی چند، به بهانه ی چهارده
مرداد ـ ۱۴ مرداد ۱۳۸۸
www.ghoghnoos.org/an/k880514.html ٭
شعر «در گرد و خاک خاطره های امیرخیز» را در مجموعهٔ
شعر «با ساکنان ساحل فردا» هم آورده ام. نسخهٔ
بهینه سازی شدهٔ آن مجموعه برای مطالعه در موبایل و
تبلت و کامپیوتر را می توانید از لینک زیر دانلود
کنید:
www.ghoghnoos.org/aah/250729.html
|